دوستان من دارم چمدون برگشت رو می بندم و به امید خدا بر میگردم
شاید یه چند وقت ننویسیم ولی حتما به زودی میام و ادامه داستان ها رو براتون میگم :دی
تنها مشکل اینه که من نمی دونم چرا بلاگ اسکای با نت چین و ... بالا نمیاد و هر وقت این مشکل درست شد سریع براتون می نویسم :دی
شب ، شبه تولد خانوم آ هست...
با وجود همه مشکلاتی که پیش اومد آخرش نشد که تولد خانوم آ رو بتونم پیشش باشم و در دور ترین فاصله ممکن ازش افتادم ، پس تصمیم گرفتم حداقل از اینجا براش یه نامه بنویسم که البته خیلی هم استرس آوره چون کلا من ذاتا توی نوشتن نامه خیلی ضعیفم چه برسه که بخواد اون نامه راجب خاوم آ باشه که دیگه خدا کمک کنه ...
اول از همه از همین جا اعلام کنم اینکه بهش میگم خانوم آ فکر نکنید یه وقت به خاطر اینه که من افراد رو بر اساس حروف الفبا نامگذاری میکنم یا اینکه جزو این انسان هایی هستم که خانوم فا و دست طلا و گیس نقره ای و زی زی این جور چیز ها دارند یا اینکه بنده خجالت میکشم اسم ایشون رو بگم نههههه ما فقط خواستیم یکم مرموز باشیم و به قول معروف مخفی کاری کنیم و این چیزها. اسم خانوم آ ، آتنا هست که من فقط توی بلاگ دوست دارم خانوم آ صداش کنم.
پی نوشت : خانم درسته و نه خانوم فکر نکنید بنده نمی دونم بلکه خانوم آ خودش این نکته رو قبلا به من گفته و بار ها تاکیید کرده که چرا اشتباه می نویسی ولی بنده املای ضعیفی در این مورد به خصوص داشتم و دارم و احتمالا خواهم داشت D:
خوب داستان آشنایی من و خانوم آ یکم مفصل و جالبه منتهی یکمش رو سعی میکنم بگم که راجب جیک های خیلی پوک زندگی هم نگفته باشم و در حد همون جیک و پوک نگه دارم تا ببینم چی میشه.
دو هفته ای از شروع ترم پنج گذشته بود و کم کم تمام ترم یکی ها اومده بودن دانشگاه و همه مشغول دوست شدن و آشنا شدن و زدن اکیپ های مختلف ترم یکی و ... بودند که یه روز غروب بنده با رفیق شفیق و گرامی که هرکسی یکی مثل اون تو زندگی نیاز داره ( البته عمرا اگر به روش بیارم اینا رو ) یعنی طاها گفتیم بریم توی دانشگاه قدمی بزنیم ...
نشستیم روی صندلی کنار دریاچه و شروع کردیم راجب آینده و برنامه های ترم باهم صحبت کردن ...
(مکالمات به حالت زیر بود)
پارسا : ببین این ترم و این سال از همین اول خوب می خونیم و تنها کاری که می کنیم باشگاه و درس هست و اصلا درگیر چیز های دیگه مثل عشق و عاشقی و دوست پیدا کردن و فسق و فجور نمیشیم.
طاها : پایه ام ولی ببین من یه دوست دختر می خوام دیگه خسته شدم از این وضعیت.
پارسا : ول کن آقا توهم دیوانه ای هاااااا تنهایی مگه چشه ، من اصلا نمی خوام دوست پیدا کنم و یا تو هیچ اکیپی برم و ...
طاها : نزن این حرفووووو یهو دیدی از یکی خوشت اومد و تماااام آخه من و تو هر وقت اینشکلی صحبت کردیم برعکس شدهاااا :دی
پارسا : نه بابااااا خیااااالت تخت باشه (این خیالت تخت رو جوری با غلظت گفتم و کش دادمش که بفهمه اصلا اماکن نداره چنین بشه)
خلاصه دوستان چشمتون روز بد نبینه ....
یه دو روز بعد که بنده داشتم از پیاده روی با یکی از دوستان اونم تو یه غروب قشنگ بر می گشتم خوابگاه اونم با بدترین استایل و وضعیت ممکن
که خانوم آ و هلیا و حسام که با کلی چمدون بار و البته فاکینگ دو هفته تاخیر تازه رسیدن چین و پایین خوابگاه بودن و هنوز حتی اتاق هم نداشتن ،
که یهو خانوم آ یا هلیا یه چیزی گفتن و توجه بنده به خانوم آ جمع شد و در کثری از ٍثانیه فهمیدم که اوه اوه ... D:
بقیه ماجرا رو خودتون حدس بزنید که دیگه چی شد .
پی نوشت : بنده از نظر دوستان و خانوم آ در نگاه اول شبیه این پسر های برنامه کن و به قول معروف "پلی بوی" و "زبون باز" و این چیز ها به نظر می اومدم که بنده کاملا این قضیه رو تکذیب می کنم از درون بنده بسیار سرم به کار خودم گرمه چون اگر بنده قرار بود پارتی کن باشم یهو با دیدن چشم های خانوم آ دیگه دل رو نمی دادم بره آره عزیزان...
*بخش ویژه :
بنده خانوم آ رو خیلی دوست دارم ، گرچه شاید گاهی باشد که او اینطور حس نکند (نه که اینطور حس نکند هاااا اما ترجیح می دهد که اینطور نشان دهد که اینطور حس نمی کند گرچه اینطور حس میکند) اما حداقل من که اینطور می گویم. خانوم آ هم البته خیلی من را دوست دارد ها ،حداقل من که اینطور حس میکنم گرچه خودش این موضوع رو بر زبان نمی آورد ولی من حس می کنم.
خلاصه که گرچه یادمان دادند دوستت دارم هایمان را درگوشی و در خفا بگوییم اما کند ذهنی من مانع از یادگیری بوده برای همین خجالت و شرم و حیا هم مانعم نمی شود در شبی که تولد تو است و من به جای اینکه نزدیک تو باشم ، این همه از تو دورم ، از همین جا ، در فضایی عمومی نگویم که "دوستت دارم خانوم کوچولو".
امیدوارم همه اون بارهایی که باعث شدم اعصابت خورد شه، ازم ناراحت شی ، دلت بشکنه ، ناراحتت کردم و همه ی چیز های بد دیگه ای که توم هست و می دونم که هست و می دونم که گاهی آزارت می ده رو ببخشی و بدونی که خیلی دوستت دارم و تولدت مبارک.
امروز دستم به نوشتن نمی رفت و انگشت هام روی کیبورد سر نمی خورد ، ولی خوب از تجربه های گذشته فهمیدم که اگر یه روز ننویسی دیگه می افتی توی مسابقه با عقربه های ساعت و اون هاهم نامردی نمی کنند و یکی دو تا پشت هم میرن جلو و تا کله مبارک رو می چرخونی می بینی که اوه اوه چند روز گذشته و تو دیگه چیزی ننوشتی و این ننوشتن مثل بختک میافته به جونت و دیگه خدا می دونه که ، کِی دوباره می نویسی، پس تصمیم گرفتم که هرطور شده انگشت مبارک رو ، روی کیبورد تکون بدم و تنبلی رو بگذارم کنار البته فکر نکنید که آدم تنبلی هستم هاااااااا نههه اصلاااا اتفاقاً به قول بچه های امروزی ای دی اچ دی دارم و دو دقیقه هم رو صندلی بند نمیشم و همین باعث میشه که مفهوم زمان یکم برام فرق داشته باشه و نفهمم کی یه روز گذشت!
پی نوشت : به قول انیشتین زمان نسبی هست پس ما کی باشیم که رو حرف ایشون حرف بیاریم زبونم لال ما که دیگه در مقابل ایشان کمر باید خم و راست کنیم :دی
حالا که بحث نوشتن شد یه موضوعی راجب استراحت و برنامه های بعد از امتحانات یادم اومد که حتماً توی یه بلاگ راجبش توضیح میدم، اینجا جاش نیست
پی نوشت : البته من که می دونم حالا خیلی ها منتظر خوندنش هستن و تا گفتم یه زمان دیگه راجبش میگم دارن به سمت ما از پشت مانیتور یا حالا موبایل گوجه پرت می کنن همینجا توضیح میدم.
هر ترم موقع امتحانات که میشه شروع میکنم برای بعد از امتحانات برنامه ریزی که بتونم به سرگرمی هام و فسق و فجور های مختلف برسم ! که هیچ وقت هم این برنامه ها اجرایی نمیشه یا خیلی کم اجرایی شده ولی خوب ایندفعه مدنظر دارم اینجا هم با شما به اشتراک بگذارمش بلکه شاید فرجی شد.
پی نوشت : البته منظور من از فسق و فجور کاملا متفاوت هست و اینکه شما چه کاری مد نظرتون هست و به ذهنتون میاد دیگه تقصیر من نیست ، ماهم که البته بچه بدی نیستیم و نبودیم و همیشه سرمان به کار خودمون گرم بوده.
۱. فیلم و انیمه : بعلهههه پایه ثابت هر تعطیلات که والا چه عرض کنم به خصوص دوره امتحانت دیدن فیلم و مخصوصاً انیمه هست آخه نمی دونم چرا ولی هر دفعه امتحان داریم دیدن فیلم و انیمه لذتش دو چندان میشه و خوب اخه من که باشم به خوام در مقابل این وسوسه مقاومت کنم D:
ول خوب باز با این حال توی تعطیلات مقدار این فیلم و انیمه دیدن کم تر میشه.
۲. ورزش و رژیم : از اونجایی که موقع امتحان ها ما دیگه رژیم و سالم غذا خوردن رو میگذاریم کنار و نتیجه اش میشه چربی روی شکم بنده توی هر تعطیلات کمر همت می بندم که بیشتر ورزش کنم و غذای سالم بخورم که نتیجه اش میشه اون چهار پنح کیلیویی که اخر تعطیلات اضافه میکنم.
دیگه بدن است دیگر و نیاز به غذا دار منم که عاشق غذا.
۳. خوندن زبان چینی و مرور درس ها : تنها بخشی که همیشه توی هر تعطیلات منظم پیش میره و چوب لای چرخش نمیره همینه پس چیزی راجبش ندارم.
۴. بیرون رفتن با دوستان : خوب برای این تعطیلات که قرار بود کلی با خانوم آ بریم بیرون چه دور زدن چه تولدش و از طرفی هم قرار با طاها هم دو سه هفته ای بریم بابل و بابلسر مسافرت و دور دور که البته شمال برای منِ بچه شمال اصلا مسافرت به حساب نمیاد.
حسام و هلیا هم که قرار بود بیان که اون هم کنسل شد پس رسما تمام دوستان بنده موندن توی چین و من تَک و تنها افتادم و این یعنی تابستون که همه برمیگردن ایران و بنده باید بمونم چین قراره دوباره تک و تنها باشم.
پی نوشت : هزار بار به خانواده گفتم که آقا من نمی خوام زمستون برگردم ولی اون ها از دنده لج راه رو پیش برده که یا باید بیای یا باید بیای که خلاصه که ما رو به زور برگردوندن و این هم شد نتیجه درخشان...
۵. خواب : بلهههه مهم ترین قانون زندگی یه دانشجو خواب هست ...
دوستان خواب رو دریابید که هیچی مثل خواب نیست...
مخصوصا توی کلاس درس که استاد خودش هم نمی دونه داره راجب چی توضیح میده و با اولین سوال خودش هم مثل علامت تعجب میشه !
من طبعاً آدم کم خوابی هستم و زیاد تر از ۴ ساعت نمی خوابم ولییی امااااااا
کافیه اراده کنم تا ۲۰ ساعت در روز هم می تونم مثل خرس قهوه ای بخوابم.
۶. کتاب خوانی :فعلا که چسبیدم به کتاب "مانستر" و" آن هنگام که نفس هوا می شود"اگر شما هم ایده و کتاب خوبی میشناسید که ممنون میشم بگید بلکه شاید یکم این بی اینترنتی هم سریع تر بگذره...
۷. سایر موارد : که شامل الافی تو خیابون و ماشین بازی و دوباره خواب و کافه رفتن و سینما و .... میشه
پی نوشت : به علت مشکل مالی یه تبصره میزنم و همینجا اعلام میکنم هر برنامه ای که مشکل مالی ایجاد میکنه از لیست خط می خوره و خلاصه ما هم سعی میکنیم این تعطیلات رو یه جوری بگذرونیم و گردش کنیم تا ببینیم تابستون چی میشه.
کشور عجیبیه ...
از شهرمون که نگم ، عجیب تره ...
لحظه اولی که پام رو گذاشتم توی فرودگاه شنیانگ ( واقع در شمال شرق چین نزدیک سیبری ) ...
اون لحظه ای تهران رو بعد از 19 سال ترک کرده بودم به مقصد شنیانگ اونم فقط با دو تا چمدون و کلی خاطره که داشتم ...
کلی استرس تو دلم بود که قراره این فصل از زندگیم چطور پیش بره ...
همه چیز عجیب بود ...
یکی از سال بالایی های دانشگاه که توی پذیرش کمک کرده بود اومده بود دنبالمون ...(اسمش رو هم بزاریم سامی)
( پ ن مهم : من با یکی از آشناهام رفتم یه دوست منتهی کاملا مخلاف هم بودیم توی همه چیز و جوانب و قبل از رفتن خونه اجاره کرده بودیم، اسمش هم بزاریم شهاب)
سوار ماشین سامی شدیم ، ساعت 11 شب بود ...
توی اتوبان بودیم و سامی داشت از وضعیت کلاس ها و قوانین می گفت تا اینکه رسیدیم به یه شهرک در کنار دانشگاه ...
چشمم خورد به دانشگاه و ساختمون هاش و البته معروف ترین ساختمون دانشگاه یعنی ساختمون اچ هم مشخص بود که خیلی چشم گیر بود و صد البته از عکس هاش قشنگ تر بود و شاید براتون سوال باشه چرا بهش میگیم ساختمون اچ !؟
چون یک ساختمون 19 طبقه هست یا بهتره بگم دو تا ساختمون که از طبقه یکم و دوم و همچنین هفدهم و هجدهم بهم متصل هستن و شکلی شبیه حرف انگلیسی اچ تشکیل دادند و خوب میشد کتابخونه دانشگاه و دفتر مدیر و ...
رسیدیم به خونمون توی شهرک...
یه ساختمون 20 طبقه توی شهرکی با حدود 40 ساختمون و ما در ساختمان شماره 2 طبقه 2 بودیم.
سامی بعد از اینکه من و شهاب رو رسوندن رفت و ماهم اتاق هامون رو انتخاب کردیم و ترجیح دادیم بخوابیم ...(اتاق کوچیک با منظره آشغال دونی با یه کمد کوچیک به من رسید XD )...
چند ساعتی گذشت و من خوابم نبرد و ساعت تقریبا 4 صبح بود که تصمیم گرفتم برم یه دوری توی شهرک بزنم ...
لباس پوشیدم و رفتم بیرون و تا پام رو گذاشتم بیرون مجذوب بزرگی ساختمون ها و ماشین های قشنگ و خیابون به شدت تمیز شده بودم و البته در همین حال خونه رو هم گم کردم پس ساعات آینده رو مشغول پیدا کردن خونه بودم :)))
ظهر شد سامی اومد دنبالمون تا بریم توی دانشگاه یه دوری بزنیم و صد البته غذایی بر بدن هم زدیم تا وقت رسید به خرید سیم کارت و ...
شب هم قرار بود بریم مرکز شهر دور بزنیم که اسمش هست خیابان جونگ جیه ....
( پ ن : اگر دوست دارید داستان هام رو بخونید پیشنهاد می کنم آدرس ها رو سعی کنید به خاطر بسپرید چون قراره کلی داستان راجب سفرم به چین و این آدرس ها بگم و البته که اگر خدا بخواد وقتی برگردم این داستان ها بیشتر هم میشه ...)
خلاصه شب شد و من و شهاب و سامی رفتیم جونگ جیه و اونجا بود که من دیگه به نهایت حیرت زدگی رسیدم ...
شهر پر بود از آسمون خراش های 60 طبقه و ساختمان ها و پاساژ ها و مغازه های مارک و بزرگ با خیابون های به شدت تمیز ...
جونگ جیه میشه مرکز شهر که دیگه خفن ترین جای شهر ما هست و البته این جای به خصوص ما شامل یه خیابون بزرگ و پهن و طویله که همه میرن برای پیاده روی یا تماشای مغازه ها و خوردن شیرینی ها و بستنی های مختلف و خلاصه دور دور از این حرف هااااااا ( پیاده نه با ماشین)...
بزارید ببینم می تونم عکسش رو بگذارم یا نه و اگر شد دیگه بقیه شهر و دانشگاه رو تو قسمت های بعدی می گذارم ...(عکس ها رو گذاشتم ولی باید برید از بخش خانه این مطلب رو نگاه کنید نه مستقیم فقط همین مطلب یا با چند بار رفرش و صبر یعقوب میاد بالا)


بعد از چهار سال دیروز یکشنبه اولین بار بود که با ماشین جریمه میشدم بخاطر سرعت غیرمجاز توی جاده هراز ولی خوب من مطمئن بودم که اصلا تند نرفتم .
مکان : پمپ بنزین
دینگ(صدای اس ام اس)
مامان : شما جریمه شدید به علت ....به مبلغ ۹۰ هزار تومان
من : عععععع بده ببینم و همزمان که داشتم می خوندم با یه ذوق ریز یه عکسی هم گرفتم از اس ام اسی که اومده بود .
پی نوشت : کمی قبل تر موقعی که ماشین پلیس داشت ازم رد میشد داشتم به این فکر می کردم که آیا امکان داره من اصلا جریمه بشم یا نه ، البته داشتم به این موضوع هم فکر میکردم که رکورد آقاجون رو توی خانواده بزنم چون بزرگوار توی پنجاه سال رانندگی فقط دوبار جریمه شده بود.
خوب خلاصه برگردیم به امروز ، بالاخره بعد از این همه مدت نوشتن تونستم بلاگ رو به حال حاضر برسونم که شاید فرجی بشه و یه خط داستانی دیگه هم شروع کنم از اتفاقات توی طول ترم و ...بنویسم
امروز رسما با یه حس خوب و امید به اینکه اینترنت داره وصل میشه و می تونم بالاخره راحت به خانوم آ و طاها و دوست های دیگه ام به زودی زنگ بزنم بیدار شدم ، البته اضافه کنم چون بالاخره هم میشد برم باشگاه هم منظم درس بخونم هم تاثیر داشت ، نمیشه که همه فکر ذکر ما دوستامون باشن که باید بهونه های دیگه هم داشت برای دلخوشی.
آخ آخ اضافه کنم چقدررر سخته این انگلیسی درس دادن به بچه کوچیک ها و خوب البته فهمیدم من معلم خوبی هم نمیشم D:
ناهار رو با قهوه زدم به بدن و رفتم باشگاه و قشنگ بهترین تمرین چند وقت اخیر رو انجام دادم...
هرچی به خانوم آ هم زنگ زدم جواب نداد پس با ناامیدی زیااااااااد بیخیال شدم و به راه رفتنم توی هوای برفی تهران ادامه دادم....
پی نوشت اول : فکر کنم دیروز که زنگ زده بودم و داشتم اذیتش میکردم اعصابش خورد بود و وقت مناسبی نبود چون نزدیک بود سرم رو از پشت گوشی قطع کنه ، البته من هم نمی دوستم که اوضاع یه نمه خرابه.
پی نوشت دوم : درک حجم over think رو میزارم به عهده خودتون D:
در راستای پست های قبلی یک عده به من گفتند که این قدر در مورد زندگی خصوصی خودت ننویس و البته این بلاگ رو من راه انداختم که در مورد جیک و پوک زندگی ام بنویسم و البته حواسم هست که به قول یکی از دوستان در مورد جیک های خیلی پوک ننویسم و خلاصه جیک و پوک ها و جیک جیک های ما توی زندگی رو از اینجا می تونید دنبال کنید و خلاصه برای عوض شدن فضا محمدی هاش یک صلوات بلند بفرستن و مایکل جکسونیاش یک کف مرتب بزنند و یک قر تو کمرشون بندازن که فضا کلا عوض شه.
خلاصه اینکه اره دیگه وگرنه بلاگ زدنمون چیه …
البته این بلاگ نویسی رو بنده از سال های بچگیحدود سال ۹۶ دارم انجام میدم ، تو بلاگ های مختلف و هر دفعه میزنم کل بلاگ رو پاک میکنم ولی امیدوارم این یکیبمونه D:
…خلاصه که پاراگراف اول هم کاملا در رابطه با بنده صدق میکنه ولی دیدم خط مهراز بهتره توصیف می کنه عمق اوضاع رو
تازه متوجه شدم از تیکه کلامه “خلاصه اینکه” چقدر زیاد استفاده میکنم D:
کجا بودم اهاااااااا
جمعه ظهر بود هنوز خونه پدرجون بودیم که دیگه شروع کردم بابا و مامان رو راضی کردن که دیگه شب جایی نریم که من بتونم برم دریا و در تقلا بودم که راضیشون کنم زود ماشین رو آتیش کنیم که بتونم غروب خورشید رو کنار دریا ببینم.
من عاشق دریا و جنگل و آرامشی که دارن هستم شاید از عوارض بزرگ شدن توی یه شهر شلوغ باشه ولییییی به نظرم هیچ حسی مثل دیدن طلوع و غروب خورشید کنار دریا یا جنگل و اون بادی که می خوره توی صورتت نیست توی اون لحظه ها حس رهایی دارم رها و بی حس از همه دنیا...
(پ ن : بنده واقعا از تنهایی و سکوت لذت می برم شاید این بدترین ویژگی اخلاقیم باشه شاید هم نه)
خلاصه می خواستم تنهایی برم دریا و از اونجا تا خونه رو پیاده برگردم که هم پیاده روی کرده باشم و هم باز یه زنگی به خانوم آ بزنم چون نشد باهاش درست صحبت کنم ( پ ن : تو قسمت قبلی گفتم که سگ دورخیز کرده بود و .. و مجبور به قطع تلفن شده بودم اونم بدون خداحافظی و از اون بدتر بنظرم پنج دقیقه صحبت برام کافی نبود دلم بیشتر از این حرف ها براش تنگ شده بود)
یه رژیم شکنی ریزی هم می خواستم بکنم اون شب(جمعه) پس بابا اینا رو راضی کردم که تا من برگردم خونه اونا هم پیتزا بخرن که شب با سریال مورد علاقه ام بزنم بر بدن D:
دریا درست جلوی چشمم بود
باورم نمیشد بعد از تقریباً سه سال
پسر چقدر دلم برای دیدن دریا و موج هاش یا اون باد کنارش تنگ شده بود
حالا که بابا و مامان و خواهرم هم بودن از فرصت استفاده کردم و شروع کردم عکس گرفتن چون تقریبا که چه بگویم کلا عکسی ازشون توی گوشیم نداشتم و خوب دلم می خواست کنارشون چند تا عکس بگیرم که نگه دارم وقتی رفتم چین کپی کنم بزارم روی میزم باشه.
اهاااا کجا بودم سریال مورد علاقه ارههههه
اگر سریال جالبی می شناسید بگید ماهم ببینیم وگرنه کن برای بار هزارم دارم شرلوک هولمز رو می بینم کلا ۱۲ قسمت بیشتر نیست ولی من عاشقشم پسرررر این به نظرم یه شاهاکاره...
هم از نظر بازیگر ها و ... هم از نظر خط داستانی
و حالا که اینترنت نیست و تعطیلات هم که هست بهترین فرصت برای منه که این سریال رو از اول ببینم.
خوب راستی بزارید از بزرگ ترین چیزی چه اذیتم میکنه بگم :
ترم اول بودم تقریبا یه شب طوفانی بود و دما هم بود منفی ۴۰ درجه و تو خونه بودم ( اون زمان خوابگاه نبودم هنوز) یه هفته ای بود که هر وقت زنگ میزدم مامان جواب نمیداد و همش بابا بجاش زنگ میزد بهم ، همه چیز به طرز عجیبی مشکوک بود...
بالاخره عصبانی شدم یا چی که مامان چرا پس جواب نمیده و ...درست یادم نمیاد ولی بابا یهو گفت که اره خواهرم دیابت گرفت یهو و بیمارستان بستری شده (بچه پنح سالش بیشتر نبود )...
حالم بد ...
کاش من دیابت میگرفتم نه اون ...
حالا باید تا آخر عمرش با انسولین و سوزن و مشکلات غذا دست پنجه نرم کنه ...
باورم نمیشد آخه هیچ کس توی فامیل هامون دیابت نداره ...
چجوری اخهههه اونم این نوع دیبات !!!!
خلاصه وقتی از ایران می رفتم خواهرم کوچولو و تپل بود ولی تو فرودگاه که دیدمش حسابی قد کشیده بود و کلی لاغر شده بود و خوب به کل عوض شده ...
الان هم که میبینم هرجا میریم باید همش انسولین بزنه یا دردش میاد و ... خیلی دلم میگیره.
پی نوشت : کاش وقتی تخصصم رو گرفتم بتونم اونقدر پول در بیارم که بتونم از پس هزینه های پیوندی پانکراس بر بیام و خوب بشه...
کاش بتونم به ادم های دور اطرافم مخصوصا بابا مامانم هم یه روزی جبران کنم همه چی رو...
یا کاش بتونم یه روزی هوای آدم های دورم رو داشته باشم...
کاش و کاش و ...کاش های زیادی که دارم البته به ماند که دارم سگ دو هم میزنم و درس می خونم و ...