-
سفر برگشت (غیبت صغرا)
شنبه 4 بهمن 1404 22:31
دوستان من دارم چمدون برگشت رو می بندم و به امید خدا بر میگردم شاید یه چند وقت ننویسیم ولی حتما به زودی میام و ادامه داستان ها رو براتون میگم :دی تنها مشکل اینه که من نمی دونم چرا بلاگ اسکای با نت چین و ... بالا نمیاد و هر وقت این مشکل درست شد سریع براتون می نویسم :دی
-
تولد خانوم آ
پنجشنبه 2 بهمن 1404 01:49
شب ، شبه تولد خانوم آ هست... با وجود همه مشکلاتی که پیش اومد آخرش نشد که تولد خانوم آ رو بتونم پیشش باشم و در دور ترین فاصله ممکن ازش افتادم ، پس تصمیم گرفتم حداقل از اینجا براش یه نامه بنویسم که البته خیلی هم استرس آوره چون کلا من ذاتا توی نوشتن نامه خیلی ضعیفم چه برسه که بخواد اون نامه راجب خاوم آ باشه که دیگ ه خدا...
-
بَختَک و برنامه
سهشنبه 30 دی 1404 17:58
امروز دستم به نوشتن نمی رفت و انگشت هام روی کیبورد سر نمی خورد ، ولی خوب از تجربه های گذشته فهمیدم که اگر یه روز ننویسی دیگه می افتی توی مسابقه با عقربه های ساعت و اون هاهم نامردی نمی کنند و یکی دو تا پشت هم میرن جلو و تا کله مبارک رو می چرخونی می بینی که اوه اوه چند روز گذشته و تو دیگه چیزی ننوشتی و این ننوشتن مثل...
-
شوک چین - قسمت اول -قدم اول از یک فصل جدید زندگی
دوشنبه 29 دی 1404 22:44
کشور عجیبیه ... از شهرمون که نگم ، عجیب تره ... لحظه اولی که پام رو گذاشتم توی فرودگاه شنیانگ ( واقع در شمال شرق چین نزدیک سیبری ) ... اون لحظه ای تهران رو بعد از 19 سال ترک کرده بودم به مقصد شنیانگ اونم فقط با دو تا چمدون و کلی خاطره که داشتم ... کلی استرس تو دلم بود که قراره این فصل از زندگیم چطور پیش بره ... همه...
-
خاطرات خانه - قسمت ششم - جریمه و نگرانی
دوشنبه 29 دی 1404 18:34
بعد از چهار سال دیروز یکشنبه اولین بار بود که با ماشین جریمه میشدم بخاطر سرعت غیرمجاز توی جاده هراز ولی خوب من مطمئن بودم که اصلا تند نرفتم . مکان : پمپ بنزین دینگ(صدای اس ام اس) مامان : شما جریمه شدید به علت ....به مبلغ ۹۰ هزار تومان من : عععععع بده ببینم و همزمان که داشتم می خوندم با یه ذوق ریز یه عکسی هم گرفتم از...
-
جیک و پوک زندگی بر گرفته از مهراز
دوشنبه 29 دی 1404 01:27
در راستای پست های قبلی یک عده به من گفتند که این قدر در مورد زندگی خصوصی خودت ننویس و البته این بلاگ رو من راه انداختم که در مورد جیک و پوک زندگی ام بنویسم و البته حواسم هست که به قول یکی از دوستان در مورد جیک های خیلی پوک ننویسم و خلاصه جیک و پوک ها و جیک جیک های ما توی زندگی رو از اینجا می تونید دنبال کنید و خلاصه...
-
خاطرات خانه - قسمت پنجم - دریا و دیابت
دوشنبه 29 دی 1404 00:33
کجا بودم اهاااااااا جمعه ظهر بود هنوز خونه پدرجون بودیم که دیگه شروع کردم بابا و مامان رو راضی کردن که دیگه شب جایی نریم که من بتونم برم دریا و در تقلا بودم که راضیشون کنم زود ماشین رو آتیش کنیم که بتونم غروب خورشید رو کنار دریا ببینم. من عاشق دریا و جنگل و آرامشی که دارن هستم شاید از عوارض بزرگ شدن توی یه شهر شلوغ...
-
خاطرات خانه - قسمت چهارم - روستای قدیمی و رفتگان
یکشنبه 28 دی 1404 03:11
جمع صبح ۱۶ ژانویه : صبح زود بود که مامان بیدارم کرد دیدم همه آماده شدن و من موندم ( پ ن : مثل خرسسسس خواب بودم) با عجله آماده شدم ... ماشین رو روشن کردم و از در پارکینگ زدم بیرون و بسم الله... راه افتاده بودیم سمت خونه پدر جون... تو ذهنم همینطوری که چشمم به جاده بود که تصادف نکنم داشتم دو دو تا چهارتا میکردم که چقدر...
-
خاطرات خانه - قسمت سوم - شمال و زنگ به دور از انتظار
یکشنبه 28 دی 1404 01:06
مامان از شنبه شروع کرد به گفتن اینکه حالا که اینترنت نیست و بیرون هم نمیشه رفت حداقل پاشیم بریم شمال که من با همه اعضای خانواده یه تجدید دیداری داشته باشم ، منم که حسابی دلم برای آقاجون و مادرجون و پسرخاله هام تنگ شده بود و از طرفی ارتباطم با خانوم آ و طاها قطع شده بود و دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم از این وضعیت و...
-
خاطرات خانه - قسمت دوم - حس عجیب
شنبه 27 دی 1404 21:23
۲ ژانویه ۴ صبح : خوب خلاصه داشتم میگفتم ۴ صبح بود که با خانوم خوشگله خدافظی کردم و سوار ماشین شدم تا با بچه ها بریم سمت فرودگاه و به امید خدا دیگه از چین بریم به سمت تهران و خونه و غذای خوشمزه و مفت خوری در آغوش خانواده. شب بود که رسیدم و داشتم از پله ها می رفتم پایین که مامان رو گریه کنان دیدم (پ ن : یادم رفت بهش...
-
خاطرات خانه - قسمت اول - بازگشت به خانه
شنبه 27 دی 1404 21:20
قبل از اینکه برگردم خونه داشتم تقریبا از استرس سکته میکردم. پسررررر فکر کن سه سال بود که تقریبا ندیده بودمشون و نهایت صحبتم باهاشون از پشت تلفن بود. خلاصه که دل رو زدم به دریا و بلیط رو دو ماه پیش خریدم که یه چند روز بعد از امتحان ها و سال نو دقیقا ۲ ژانویه چمدون ببندم و بیام. ۳۱ دسامبر : ظهر بعد امتحان بود که پیش...
-
ترم سوم - قسمت دوم (شاید آخر)- سال نوی چینی
شنبه 27 دی 1404 21:13
۲۰ دسامبر ۲۰۲۴ : داره کریسمس نزدیک میشه و خوب چین که خیلی حال و هوای کریسمسی نداره چون اینجا سال نوی خودشون رو دارن و شاید یه جمعیت کمی کریسمس رو جشن بگیرند از طرفی ما ایرانی هاهم که اصلا نه کریسمس و نه سال نوی چینی رو جشن نمی گیریم البته بماند از زمان هایی که دوستان منت میگذراند و جشن می گیرند. حالا شاید برای شما...
-
فضانورد
شنبه 27 دی 1404 21:09
۱۲ دسامبر ۲۰۲۴ از بچگی دوست داشتم فضانورد بشم ولی چی شد که از دانشکده پزشکی سر در آوردم ؟ اصلا ازم نپرسید چون خودم هنوز نمی دونم ! جالب ترین بخش داستان هم این هست که دانشگاه هوا و فضا دقیقا در فاصله نزدیک ما فک کنم سه کیلومتری ما قرار داره و خوب این دوستان خلبان ما (بیشتر جت جنگی) همش میان بالا کله ما گاز و گوز میکنند...
-
پایستگی خط میخی
شنبه 27 دی 1404 21:08
۵ دسامبر ۲۰۲۴ : شروع میکنم دور دانشگاه راه رفتن , یهو به خودم میام می بینم که یه دو ساعتی هست غرق شدم توی فکر و اصلا متوجه اینکه ساعت داره میگذره نشدم ، اول شروع میکنم راه رفتن و از منظره لذت میبرم یهو بعدش نمی دونم دیگه چی میشه ! شنیانگ هم که مشخص نیست داره چیکار میکنه یه روز سرد یه روز گرمه نمی دونی باید منتظر چی...
-
ترم سوم - قسمت اول - امتحانات
شنبه 27 دی 1404 21:03
۱ دسامبر ۲۰۲۴ : رسیدیم به فصل امتحانات و اینجا همه به دو دسته تقصیم میشن یکی دسته افرادی که از اول ترم درس خوندن و دوم دسته افرادی که لای جزوه رو هم باز نکردن و الان می خوان شروع کنند. دسته دوم دنبال این هستن که ببین چجوری میشه کل جزوات رو خوند یه جوری یاد این بسته های کنکوری میافتم میگفتن پزشکی تو سه ماه ... عجیب بود...
-
آقاجون
شنبه 27 دی 1404 20:51
نوشته شده در ۱۷ ژانویه ۲۰۲۵ : نشسته ام توی سکوت به عکس ها نگاه میکنم ، به این فکر میکنم که چه خاطراتی که در این مدت نساختم! واقعا که گذر زمان وصف ناپذیر هست و ساعت ها و روز ها و هفته ها به مانند ثانیه ها عبور میکنند.(پ ن : ما که از گذر زمان راضیم) جدیدا صبح های خیلی زود که بلند میشم یاد مادرجون و آقاجون میافتم ، که...
-
غیبت کبری
شنبه 27 دی 1404 20:48
۱۱ نوامبر ۲۰۲۴ : دیروز دفتر و کتاب رو باز کردم و شروع کردم به مطالعه که یکهویی بعد از چند دقیقه به خودم میام می بینم داشتم مطالعه میکردم ولی اصلا چیزی نفهمیدم ... نمی دونم یکم خستگی داره بهم غالب میشه اینکه هر روز باید صبح خروس خون بلند بشی تا بوق سگ تلاش کنی ... دیگه دیشب از خستگی افتادم و امروز هم که تماماً با...