جیک و پوک زندگیم

جیک و پوک زندگیم

فردی هستم که زیاد فکر میکنه ...
جیک و پوک زندگیم

جیک و پوک زندگیم

فردی هستم که زیاد فکر میکنه ...

بَختَک و برنامه

امروز دستم به نوشتن نمی رفت و انگشت هام روی کیبورد سر نمی خورد ، ولی خوب از تجربه های گذشته فهمیدم که اگر یه روز ننویسی دیگه می افتی توی مسابقه با عقربه های ساعت و اون هاهم نامردی نمی کنند و یکی دو تا پشت هم میرن جلو و تا کله مبارک رو می چرخونی می بینی که اوه اوه چند روز گذشته و تو دیگه چیزی ننوشتی و این ننوشتن مثل بختک میافته به جونت و دیگه خدا می دونه که ، کِی دوباره می نویسی،  پس تصمیم گرفتم که هرطور شده انگشت مبارک رو ، روی کیبورد تکون بدم و تنبلی رو بگذارم کنار البته فکر نکنید که آدم تنبلی هستم هاااااااا نههه اصلاااا اتفاقاً به قول بچه های امروزی ای دی اچ دی دارم و دو دقیقه هم رو صندلی بند نمیشم و همین باعث میشه که مفهوم زمان یکم برام فرق داشته باشه و نفهمم کی یه روز گذشت!

پی نوشت : به قول  انیشتین زمان نسبی هست پس ما کی باشیم که رو حرف ایشون حرف بیاریم زبونم لال ما که دیگه در مقابل ایشان کمر باید خم و راست کنیم :دی


حالا که بحث نوشتن شد یه موضوعی راجب استراحت و برنامه های  بعد از امتحانات یادم اومد که حتماً توی یه بلاگ راجبش توضیح میدم، اینجا جاش نیست 

پی نوشت : البته من که می دونم حالا خیلی ها منتظر خوندنش هستن و تا گفتم یه زمان دیگه راجبش میگم دارن به سمت ما از پشت مانیتور یا حالا موبایل گوجه پرت می کنن همینجا توضیح میدم.


هر ترم موقع امتحانات که میشه شروع میکنم برای بعد از امتحانات برنامه ریزی که بتونم به سرگرمی هام و فسق و فجور های مختلف برسم ! که هیچ وقت هم این برنامه ها اجرایی نمیشه یا خیلی کم اجرایی شده ولی خوب ایندفعه مدنظر دارم اینجا هم با شما به اشتراک بگذارمش بلکه شاید فرجی شد.

پی نوشت : البته منظور من از فسق و فجور کاملا متفاوت هست و اینکه شما چه کاری مد نظرتون هست و به ذهنتون میاد دیگه تقصیر من نیست ، ماهم که البته بچه بدی نیستیم و نبودیم و همیشه سرمان به کار خودمون گرم بوده.


۱. فیلم و انیمه : بعلهههه پایه ثابت هر تعطیلات که والا چه عرض کنم به خصوص دوره امتحانت دیدن فیلم و مخصوصاً انیمه هست آخه نمی دونم چرا ولی هر دفعه امتحان داریم دیدن فیلم و انیمه لذتش دو چندان میشه و خوب اخه من که باشم به خوام در مقابل این وسوسه مقاومت کنم D:

ول خوب باز با این حال توی تعطیلات مقدار این فیلم و انیمه دیدن کم تر میشه.


۲. ورزش و رژیم : از اونجایی که موقع امتحان ها ما دیگه رژیم و سالم غذا خوردن رو میگذاریم کنار و نتیجه اش میشه چربی روی شکم بنده توی هر تعطیلات کمر همت می بندم که بیشتر ورزش کنم و غذای سالم بخورم که نتیجه اش میشه اون چهار پنح کیلیویی که اخر تعطیلات اضافه میکنم.

دیگه بدن است دیگر و نیاز به غذا دار منم که عاشق غذا.


۳. خوندن زبان چینی و مرور درس ها : تنها بخشی که همیشه توی هر تعطیلات منظم پیش میره و چوب لای چرخش نمیره همینه پس چیزی راجبش ندارم.


۴. بیرون رفتن با دوستان : خوب برای این تعطیلات که قرار بود کلی با خانوم آ بریم بیرون چه دور زدن چه تولدش و از طرفی هم قرار با طاها هم دو سه هفته ای بریم بابل و بابلسر مسافرت و دور دور که البته شمال برای منِ بچه شمال اصلا مسافرت به حساب نمیاد.

حسام و هلیا هم که قرار بود بیان که اون هم کنسل شد پس رسما تمام دوستان بنده موندن توی چین و من تَک و تنها افتادم و این یعنی تابستون که همه برمیگردن ایران و بنده باید بمونم چین قراره دوباره تک و تنها باشم.

پی نوشت : هزار بار به خانواده گفتم که آقا من نمی خوام زمستون برگردم ولی اون ها از دنده لج راه رو پیش برده که یا باید بیای یا باید بیای که خلاصه که ما رو  به زور برگردوندن و این هم شد نتیجه درخشان...


 ۵. خواب : بلهههه مهم ترین قانون زندگی یه دانشجو خواب هست ...

دوستان خواب رو دریابید که هیچی مثل خواب نیست‌...

مخصوصا توی کلاس درس که استاد خودش هم نمی دونه داره راجب چی توضیح میده و با اولین سوال خودش هم مثل علامت تعجب میشه !

من طبعاً آدم کم خوابی هستم و زیاد تر از ۴ ساعت نمی خوابم ولییی امااااااا

کافیه اراده کنم تا ۲۰ ساعت در روز هم می تونم مثل خرس قهوه ای بخوابم.


۶. کتاب خوانی :فعلا که چسبیدم به کتاب "مانستر" و" آن هنگام که نفس هوا می شود"اگر شما هم ایده و کتاب خوبی می‌شناسید که ممنون میشم  بگید بلکه شاید یکم این بی اینترنتی هم سریع تر بگذره...


۷. سایر موارد : که شامل الافی تو خیابون و ماشین بازی و دوباره خواب و کافه رفتن و سینما و .... میشه 


پی نوشت : به علت مشکل مالی  یه تبصره میزنم و همینجا اعلام میکنم هر برنامه ای که مشکل مالی ایجاد میکنه از لیست خط می خوره و خلاصه ما هم سعی میکنیم این تعطیلات رو یه جوری بگذرونیم و گردش کنیم تا ببینیم تابستون چی میشه.

شوک چین - قسمت اول -قدم اول از یک فصل جدید زندگی

کشور عجیبیه ...

از شهرمون که نگم ، عجیب تره ...

لحظه اولی که پام رو گذاشتم توی فرودگاه شنیانگ ( واقع در شمال شرق چین نزدیک سیبری ) ...

اون لحظه ای تهران رو بعد از 19 سال ترک کرده بودم به مقصد شنیانگ اونم فقط با دو تا چمدون و کلی خاطره که داشتم ...

کلی استرس تو دلم بود که قراره این فصل از زندگیم چطور پیش بره ...

همه چیز عجیب بود ...

یکی از سال بالایی های دانشگاه که توی پذیرش کمک کرده بود اومده بود دنبالمون ...(اسمش رو هم  بزاریم سامی)

( پ ن مهم : من با یکی از آشناهام رفتم یه دوست منتهی کاملا مخلاف هم بودیم توی همه چیز و جوانب و قبل از رفتن خونه اجاره کرده بودیم، اسمش هم بزاریم شهاب)

سوار ماشین سامی شدیم ، ساعت 11 شب بود ...

توی اتوبان بودیم و سامی داشت از وضعیت کلاس ها و قوانین می گفت تا اینکه رسیدیم به یه شهرک در کنار دانشگاه ...

چشمم خورد به دانشگاه و ساختمون هاش و البته معروف ترین ساختمون دانشگاه یعنی ساختمون اچ هم مشخص بود که خیلی چشم گیر بود و صد البته از عکس هاش قشنگ تر بود و شاید براتون سوال باشه چرا بهش میگیم ساختمون اچ !؟

چون یک ساختمون 19 طبقه هست یا بهتره بگم دو تا ساختمون که از طبقه یکم و دوم و همچنین هفدهم و هجدهم بهم متصل هستن و شکلی شبیه حرف انگلیسی اچ تشکیل دادند و خوب میشد کتابخونه دانشگاه و دفتر مدیر و ...

رسیدیم به خونمون توی شهرک...

یه ساختمون 20 طبقه توی شهرکی با حدود 40 ساختمون و ما در ساختمان شماره 2 طبقه 2 بودیم.

سامی بعد از اینکه من و شهاب رو رسوندن رفت و ماهم اتاق هامون رو انتخاب کردیم و ترجیح دادیم بخوابیم ...(اتاق کوچیک با منظره آشغال دونی با یه کمد کوچیک به من رسید XD )...

چند ساعتی گذشت و من خوابم نبرد و ساعت تقریبا 4 صبح بود که تصمیم گرفتم برم یه دوری توی شهرک بزنم ...

لباس پوشیدم و رفتم بیرون و تا پام رو گذاشتم بیرون مجذوب بزرگی ساختمون ها و ماشین های قشنگ و خیابون به شدت تمیز شده بودم و البته در همین حال خونه رو هم گم کردم پس ساعات آینده رو مشغول پیدا کردن خونه بودم :)))



ظهر شد سامی اومد دنبالمون تا بریم توی دانشگاه یه دوری بزنیم و صد البته غذایی بر بدن هم زدیم تا وقت رسید به خرید سیم کارت و ...

شب هم قرار بود بریم مرکز شهر دور بزنیم که اسمش هست خیابان جونگ جیه ....

( پ ن : اگر دوست دارید داستان هام رو بخونید پیشنهاد می کنم آدرس ها رو سعی کنید به خاطر بسپرید چون قراره کلی داستان راجب سفرم به چین و این آدرس ها بگم و البته که اگر خدا بخواد وقتی برگردم این داستان ها بیشتر هم میشه ...)

خلاصه شب شد و من و شهاب و سامی رفتیم جونگ جیه و اونجا بود که من دیگه به نهایت حیرت زدگی رسیدم ...

شهر پر بود از آسمون خراش های 60 طبقه و ساختمان ها و پاساژ ها و مغازه های مارک و بزرگ با خیابون های به شدت تمیز  ...

جونگ جیه میشه مرکز شهر که دیگه خفن ترین جای شهر ما هست و البته این جای به خصوص ما شامل یه خیابون بزرگ  و پهن و طویله که همه میرن برای پیاده روی یا تماشای مغازه ها و خوردن شیرینی ها و بستنی های مختلف و خلاصه دور دور از این حرف هااااااا ( پیاده نه با ماشین)...

بزارید ببینم می تونم عکسش رو بگذارم یا نه و اگر شد دیگه بقیه شهر و دانشگاه رو تو قسمت های بعدی می گذارم ...(عکس ها رو گذاشتم ولی باید برید از بخش خانه این مطلب رو نگاه کنید نه مستقیم فقط همین مطلب یا با چند بار رفرش و صبر یعقوب میاد بالا)



خاطرات خانه - قسمت ششم - جریمه و نگرانی

بعد از چهار سال دیروز یکشنبه اولین بار بود که با ماشین جریمه میشدم بخاطر سرعت غیرمجاز توی جاده هراز ولی خوب من مطمئن بودم که اصلا تند نرفتم .

مکان : پمپ بنزین 

دینگ(صدای اس ام اس) 

مامان : شما جریمه شدید به علت ....به مبلغ ۹۰ هزار تومان 

من : عععععع بده ببینم  و همزمان که داشتم می خوندم با یه ذوق ریز یه عکسی هم گرفتم از اس ام اسی که اومده بود .

پی نوشت : کمی قبل تر موقعی که ماشین پلیس داشت ازم رد میشد داشتم به این فکر می کردم که آیا امکان داره من اصلا جریمه بشم یا نه ، البته داشتم به این موضوع هم فکر میکردم که رکورد آقاجون رو توی خانواده بزنم چون بزرگوار توی پنجاه سال رانندگی فقط دوبار جریمه شده بود.


خوب خلاصه برگردیم به امروز ، بالاخره بعد از این همه مدت نوشتن تونستم بلاگ رو به حال حاضر برسونم که شاید فرجی بشه و یه خط داستانی دیگه هم شروع کنم از اتفاقات توی طول ترم و ...بنویسم 


امروز رسما با یه حس خوب و امید به اینکه اینترنت داره وصل میشه و می تونم بالاخره راحت به خانوم آ و طاها و دوست های دیگه ام به زودی زنگ بزنم بیدار شدم ، البته اضافه کنم چون بالاخره هم میشد برم باشگاه هم منظم درس بخونم هم تاثیر داشت ، نمیشه که همه فکر ذکر ما دوستامون باشن که باید بهونه های دیگه هم داشت برای دلخوشی.



آخ آخ اضافه کنم چقدررر سخته این انگلیسی درس دادن به بچه کوچیک ها و خوب البته فهمیدم من معلم خوبی هم نمیشم D:



ناهار رو با قهوه زدم به بدن  و رفتم باشگاه و قشنگ بهترین تمرین چند وقت اخیر رو انجام دادم...


هرچی به خانوم آ هم زنگ زدم جواب نداد پس با ناامیدی زیااااااااد بی‌خیال شدم و به راه رفتنم توی هوای برفی تهران ادامه دادم....

پی نوشت اول : فکر کنم دیروز که زنگ زده بودم و داشتم اذیتش میکردم اعصابش خورد بود و وقت مناسبی نبود چون نزدیک بود سرم رو از پشت گوشی قطع کنه ، البته من هم نمی دوستم که اوضاع یه نمه خرابه.

پی نوشت دوم : درک حجم over think  رو میزارم به عهده خودتون D:


جیک و پوک زندگی بر گرفته از مهراز

در راستای پست های قبلی یک عده به من گفتند که این قدر در مورد زندگی خصوصی خودت ننویس و البته این بلاگ رو من راه انداختم که در مورد جیک و پوک زندگی ام بنویسم و البته حواسم هست که به قول یکی از دوستان در مورد جیک های خیلی پوک ننویسم و خلاصه جیک و پوک ها و جیک جیک های ما توی زندگی رو از اینجا می تونید دنبال کنید و خلاصه برای عوض شدن فضا محمدی هاش یک صلوات بلند بفرستن و مایکل جکسونیاش یک کف مرتب بزنند و یک قر تو کمرشون بندازن که فضا کلا عوض شه.



خلاصه اینکه اره دیگه وگرنه بلاگ زدنمون چیه …

البته این بلاگ نویسی رو بنده از سال های بچگی‌حدود سال ۹۶ دارم انجام میدم ، تو بلاگ های مختلف و هر دفعه میزنم کل بلاگ رو پاک میکنم ولی امیدوارم این یکی‌بمونه D:

…خلاصه که پاراگراف اول هم کاملا در رابطه با بنده صدق میکنه ولی دیدم خط مهراز بهتره توصیف می کنه عمق اوضاع رو

تازه متوجه شدم از تیکه کلامه “خلاصه اینکه” چقدر زیاد استفاده میکنم D:

خاطرات خانه - قسمت پنجم - دریا و دیابت

کجا بودم اهاااااااا

جمعه ظهر بود هنوز خونه پدرجون بودیم که دیگه شروع کردم بابا و مامان رو راضی کردن که دیگه شب جایی نریم که من بتونم برم دریا و در تقلا بودم که راضیشون کنم زود ماشین رو آتیش کنیم که بتونم غروب خورشید رو کنار دریا ببینم.

من عاشق دریا و جنگل و آرامشی که دارن هستم شاید از عوارض بزرگ شدن توی یه شهر شلوغ باشه ولییییی به نظرم هیچ حسی مثل دیدن طلوع و غروب خورشید کنار دریا یا جنگل و اون بادی که می خوره توی صورتت نیست توی اون لحظه ها حس رهایی دارم رها و بی حس از همه دنیا...

(پ ن : بنده واقعا از تنهایی و سکوت لذت می برم شاید این بدترین ویژگی اخلاقیم باشه شاید هم نه)

خلاصه می خواستم تنهایی برم دریا و از اونجا تا خونه رو پیاده برگردم که هم پیاده روی کرده باشم و هم باز یه زنگی به خانوم آ بزنم چون نشد باهاش درست صحبت کنم ( پ ن : تو قسمت قبلی گفتم که سگ دورخیز کرده بود و .. و مجبور به قطع تلفن شده بودم اونم بدون خداحافظی و از اون بدتر بنظرم پنج دقیقه صحبت برام کافی نبود دلم بیشتر از این حرف ها براش تنگ شده بود)

یه رژیم شکنی ریزی هم می خواستم بکنم اون شب(جمعه) پس بابا اینا رو راضی کردم که تا من برگردم خونه اونا هم پیتزا بخرن که شب با سریال مورد علاقه ام بزنم بر بدن D:


دریا درست جلوی چشمم بود 

باورم نمی‌شد بعد از تقریباً سه سال

پسر چقدر دلم برای دیدن دریا و موج هاش یا اون باد کنارش تنگ شده بود


حالا که بابا و مامان و خواهرم هم بودن از فرصت استفاده کردم و شروع کردم عکس گرفتن چون تقریبا که چه بگویم کلا عکسی ازشون توی گوشیم نداشتم و خوب دلم می خواست کنارشون چند تا عکس بگیرم که نگه دارم وقتی رفتم چین کپی کنم بزارم روی میزم باشه.


اهاااا کجا بودم سریال مورد علاقه ارههههه

اگر سریال جالبی می شناسید بگید ماهم ببینیم وگرنه کن برای بار هزارم دارم شرلوک هولمز رو می بینم کلا ۱۲ قسمت بیشتر نیست ولی من عاشقشم پسرررر این به نظرم یه شاهاکاره...

هم از نظر بازیگر ها و ... هم از نظر خط داستانی 

و حالا که اینترنت نیست و تعطیلات هم که هست بهترین فرصت برای منه که این سریال رو از اول ببینم.



خوب راستی بزارید از بزرگ ترین چیزی چه اذیتم میکنه بگم :

ترم اول بودم تقریبا یه شب طوفانی بود و دما هم بود منفی ۴۰ درجه و تو خونه بودم ( اون زمان خوابگاه نبودم هنوز) یه هفته ای بود که هر وقت زنگ میزدم مامان جواب نمی‌داد و همش بابا بجاش زنگ میزد بهم ، همه چیز به طرز عجیبی مشکوک بود...

بالاخره عصبانی شدم یا چی که مامان چرا پس جواب نمیده و ...درست یادم نمیاد ولی بابا یهو گفت که اره خواهرم دیابت گرفت یهو و بیمارستان بستری شده (بچه پنح سالش بیشتر نبود )...

حالم بد ...

کاش من دیابت می‌گرفتم نه اون ...

حالا باید تا آخر عمرش با انسولین و سوزن و مشکلات غذا دست پنجه نرم کنه ...

باورم نمیشد آخه هیچ کس توی فامیل هامون دیابت نداره ...

چجوری اخهههه اونم این نوع دیبات !!!!

خلاصه وقتی از ایران می رفتم خواهرم کوچولو و تپل بود ولی تو فرودگاه که دیدمش حسابی قد کشیده بود و کلی لاغر شده بود و خوب به کل عوض شده ...

الان هم که میبینم هرجا میریم باید همش انسولین بزنه یا دردش میاد و ... خیلی دلم میگیره.

پی نوشت : کاش وقتی تخصصم رو گرفتم بتونم اونقدر پول در بیارم که بتونم از پس هزینه های پیوندی پانکراس بر بیام و خوب بشه...

کاش بتونم به ادم های دور اطرافم مخصوصا بابا مامانم هم یه روزی جبران کنم همه چی رو...

یا کاش بتونم یه روزی هوای آدم های دورم رو داشته باشم...

کاش و کاش و ...کاش های زیادی که دارم البته به ماند که دارم سگ دو هم میزنم و درس می خونم و ...

خاطرات خانه - قسمت چهارم - روستای قدیمی و رفتگان

جمع صبح ۱۶ ژانویه : 

صبح زود بود که مامان بیدارم کرد دیدم همه آماده شدن و من موندم ( پ ن : مثل خرسسسس خواب بودم)

با عجله آماده شدم ...

ماشین رو روشن کردم و از در پارکینگ زدم بیرون و بسم الله...

راه افتاده بودیم سمت خونه پدر جون...

تو ذهنم همینطوری که چشمم به جاده بود که تصادف نکنم داشتم دو دو تا چهارتا میکردم که چقدر سمت پدری همه چیز عوض شده !

پدرجون و یکی از عمه هام دیگه نبودن ، نشد که ببینمشون بار آخر...(از بدی های مهاجرته ، که البته همین باعث شده این مدت که برگشتم بخوام وقت بیشتری پیش آقاجون و مادرجون بگذرونم)

رسیدیم توی روستا ، روندم و روندم و روندم تا رسیدیم جلوی در خونه ،

عموها و عمه ها و بچه هاشون همه بودن امااااا این از اون اما هاااای بزرگه ؛

اما نبود پدرجون چه اون لحظه و چه کل روز حس می شد ...

یه گوسفند هم اونجا بود بنده خدا یه بچه داشت تو شکمش و انگاری کسی نفهمیده بود ، مثل اینکه قسمتش این بود که قربونی بشه !

(پ ن : من که البته گفته بودم به کشته شدن یه حیوان راضی نیستم چه کاریه اخههههه !!! )

بوس و روبوسی رو هم که دیگه نیاز نیست بگم چه مصیبتی بود منتهی بدونید تعداد زیادی از افراد با صورت و لپ و ... ما ور رفتن.

پی نوشت مهم : بنده به قدری از تماس بدنی و ... بدم میاد که اصلا قابل گنجوندن توی لغات چه فارسی چه انگلیسی یا چینی نیست‌.

آقا خلاصه که ادب حکم میکرد سریعا بریم به سمت قبرستون برای فاطحه که یهو یه ۲۰ نفری شروع کردن با ما اومدن به سمت قبرستون و لشگرکشی و...(آی تو دلم موند تنها برم سر قبر بابا بزرگم ، میرم یه روزی حتماً).

خلاصه ما در جوار خانواده سعی به گذروندن تایم داشتیم که دیدم ساعت شده ۱۲ ظهر و دلم خواست که برم یه زنگی به خانوم آ بزنم که صداش رو بشنوم که تازه مشکلات بنده شروع شد D:

از من بهونه که نیازه تنهایی برم بیرون راه برم و...(البته واقعا هم نیاز به دوری از جمع و پیاده روی تو روستا داشتم)

از مامان اسرار که پسر عمه هات هم بیان و ...

خلاصه‌ ما به هر دری زدیم تا تونستیم از جمع بپیحچیم و بریم یه زنگی بزنیم.


راه افتادم به سمت باغ پدرجون...

گوشی دستم بود و درحال زنگ زدن که جواب نداد...

دوباره سعی کردم...

صدای بوق...بوق...بوق... بلهههه سلامم!!

خانوم آ جواب داد :))))

البته از مدل صحبت مشخص بود که شماره ایرانم رو سیو نداره پس سعی کردم از فرصت استفاده کنم و تا میشه روی مخ این بزرگوار راه برم و اذیتش کنم.(پ ن : می دونم نباید رو مخ کسی راه رفت ولی خوب ایشون اندکی فراق داره برام D: دوست دارم اذیتش کنم یا بخندونمش که یکم اگر ناراحته یا چیزی و ... حس و حالش عوض بشه آره خلاصه)

وسط اذیت کردن خانوم خوشگله بودم که دیدم یه سگ داره به سمت ما دورخیز می‌کنه و همون وسط هم دیدم پسرعمه گرامی "موری" با ماشینش پشت ماست پس از فرصت استفاده کرده و پریدم تو ماشین.( پ ن : البته همین هنگام هم شارژ سیم کارتم ته کشید و هم مجبور بودم برای سرعت عمل تلفن رو قطع کنم و سوار ماشین بشم)

موری هم معلوم شد مامان فرستاده بود دنبالم چون ناهار آماده بود.

خلاصه دیگه نشد به خانوم آ زنگ بزنم تاااااااا غروب که برم دریا و ... (بعدا میگم چی شد توی قسمت بعدی)

.............

این تیکه رو خلاصه بگم چون چیز خاصی نداره ولی می خوام بدونید :

ظهر شد و بر طبق عادت خانواده پدری باید حالا خونه ی همه ی ۶ تا عمه و ۲ عمو بریم برای صرف شام و دور همی  برنامه بچینیم و برای شنبه شب هم برنامه چیده شد تا هفته های آینده همه تصمیم بگیرن کی بریم خونه کی و ...و اینکه شنبه هم اتفاق خاصی نیافتد جز دورهمی و صحبت و شام و ...( پ ن : اقا یکی نیست نظر من رو بپرسه که اصلا این یه ماهی که ایرانم می خوام این همه برم مهمونی یا اینکه اصلا داشتم فک میکردم چجوری برم خونه خاله ها و پسرخاله عزیزمان سامان مهمونی و ... آخه مشکل اینه که باید آخر هفته ها اومد شمال که بشه به همه سرزد و خوب زمان هم محدود ، من ترجیح میدم خودم تصمیم بگیرم برنامم چجوری باشه ، اصلا دیدی نخواستیم بیایم شمال دوباره و ترجیح بر موندن تو تهران بود ، اضافه کنم بنده خانواده ام رو دوست دارم ولی از شلوغی اندکی خوشم نمیاد)

راستی اگر براتون سواله که چرا به طاها زنگ نمیزنم باید در دفاع بگم سیم کارتش خرابه (البته الان که دارم این رو می نویسم درست کرد و ما بالاخره با تنها رفیق شفیق گلمان صحبت کردیم بعد از مدتی طولانی که برایمان مثل سال ها گذشت)( پ ن : می دونم یکم پیاز داغش رو زیاد کردم ولی شما به روی خودتون نیارید لطفا XD )

خاطرات خانه - قسمت سوم - شمال و زنگ به دور از انتظار

مامان از شنبه شروع کرد به گفتن اینکه حالا که اینترنت نیست و بیرون هم نمیشه رفت حداقل پاشیم بریم شمال که من با همه اعضای خانواده یه تجدید دیداری داشته باشم ، منم که حسابی دلم برای آقاجون و مادرجون و پسرخاله هام تنگ شده بود و از طرفی ارتباطم با خانوم آ و طاها قطع شده بود و دیگه واقعا داشتم کلافه می‌شدم از این وضعیت و دنبال این بودم که زمان زودتر بگذره خیلی مخالفتی نداشتم پس شروع کردم به تایید حرف مامان تا بابا رو راضی کنیم .(پ ن : هفته قبل تصمیم داشتم خودم تنهایی یه تاکسی بگیرم برم بابل و خونه آقاجون اینا بمونم ولی خوب چون باشگاه ثبت نام کرده بودم و داشتم می افتادم روی روال زندگی دیگه بی‌خیال شده بودم)


خلاصه تصمیم بر این شد که سه‌شنبه صبح بزنیم تو دل جاده و همون شب هم شام همه خاله ها و ... خونه آقاجون باشیم و یکم دورهم باشیم.

..............

بالاخره رسیدیم جلوی در خونه آقاجون اینا

پسررررر چقدر دلم برای این خونه تنگ شده بود باورم نمیشد از آخرین بار دو سال و نیم گذشته ...

یعنی قراره امشب چطور پیش بره ؟!

یعنی آقاجون و مادرجون و بقیه چقدر عوض شدن ؟!

یعنی ، یعنی ، یعنی ...

بالاخره از پله ها رفتم بالا و بلههههههههه 

آقاجون که نشسته بود جای همیشگی اش و با صدای زیاد مشغول دیدن اخبار بود و مادرجون و خاله سوزان هم که درحال آشپزی یه شاهکار که شب بخوریم :)

سلامی کردم و آقاجون رو بغل کردم و رفتم یه دوری تو خونه زدم و نشستم (پ ن : شاید فکر کردید که گرم صحبت شدم بعدش ولی خوب من یکم درونگرام پس فقط ساکت نشستم و زل زدم به اقاجون تا یخم آب بشه)

جالب این بود که یه جایی بود که خیلی بهم حس خونه میداد و خوب اون هم خونه آقاجون بود !

تا شب یکی یکی همه اومدن ...

خاله خاتون...

خاله جون مانا و ...

و خوب بلههههه من ساکت نشسته بودم وسط جمع که مهیار بالاخره اومد و گرم صحبت شدم باهاش (پ ن : مهیار یکی از پسرخاله هام هست که پیشش راحتم حتی با اینکه کلی ازم بزرگ‌تره)

بحث از چگونگی بهتر کردن سیکس پک شروع شد و تا بیت کوین و وضعیت چین و ازدواج و ... پیش رفت ( غول مرحله‌ی آخر ای دی اچ دی بودیم!)

خلاصه بعد شام همه یواش یواش رفتن و مامان اینا هم داشتن آماده میشدن که برن خونه ولی من اجازه گرفته بودم شب پیش مادرجون اینا بخوابم و فردا ظهر برگردم بابلسر...

کل شب و روز های قبل سعی کردم یه راه ارتباطی با خانوم آ و طاها پیدا کنم ولی نشد و هرچی هم با خانوم آ زنگ میزدم فایده نداشت دیگه واقعا داشت اذیتت کننده میشد.

............................

چهارشنبه:

برگشتم بابلسر و غروب توی بارون داشتم از باشگاه پیاده برمی‌گشتم خونه و با کوچه پس کوچه ها یه تجدید خاطرات میکردم که یادمه گفتم خدایا کاش لااقل می‌گذاشتی یه زنگی بتونم به خانوم آ بزنم حداقل صداش رو بشنوم.( پ ن : دوست داشتم براش تعریف کنم که چی شده و چی نشده و ... کلی داستان داشتم ولی هعییی...)

رفتم شهر کتاب و به خودکار برای چینی خوندنم خریدم و چشمم خورد به کتاب مانستر از نائو کی اوراساوا و جالب بود پس خریدمش.( الان که دارم این متن رو می نویسم هم این کتاب جلومه و واقعا سرگرم کننده هست)

مامان هم شب داشت می‌گفت فردا ناهار میریم خونه خاله سوزان و حداقل شب ما رو یکم پر امید تر کرد.

......................

سوار ماشین شدیم به هر گل فروشی می رسیدیم باید می‌زدم کنار که مامان اینا برن گل بخرن ...(البته باید قبلش یه گل چشمشون رو بگیره پس بنده بغل ۸ تا گل فروشی ماشین رو زدم کنار تا برن و بیان و آخر بخرن).

یه گل فروشی بود بین بابل و بابلسر...

زدم کنار و پارک کردم ...

گفتم خدایا بزار یه بار دیگه به خانوم آ زنگ بزنم شاید شد ...

شماره رو زدم و در کمال تعجب شنیدم : بوق....بوق...بوق...بله؟!

باورم نمیشد بالاخره شد اره بلاخره زنگ خورد و خلاصه ما که ذوق مرگ شده بودیم  از شنیدن صدای این خانوم کوچولو (پ ن : خانم درسته نه خانوم به گفته خودشون ولی من دوست دارم بگم بهش خانوم) تا شروع کردم به صحبت دیدم باید ماشین رو روشن کنم و بریم گل فروشی بعدی تا ببینم کی فرصت گیر میاد که دوباره بزنگم که البته چند دقیقه بعد این فرصت طلایی هم گیر اومد و چند دقیقه ای صحبت کردیم و با یه انرژی توپ و پر رفتم خونه خاله سوزان و برای ناهار هم  اردک و فسنجون و اناردون رو زدم به بدن  و بعد همه مشغول صحبت شدیم همه باهم تا شب بریم خونه اقاجون(که من خونه آقاجون شام نخوردم و خوابیدم)

.............

فردای پنجشنبه یعنی جمعه ۱۶ ژانویه باید می رفتیم خونه پدر جون که ایشالله تو قسمت بعدی میگم راجبش.

الان ساعت ۳ صبحه دیگه از خواب نمی دونم چی دارم می نویسم XD