۱ دسامبر ۲۰۲۴ :
رسیدیم به فصل امتحانات و اینجا همه به دو دسته تقصیم میشن یکی دسته افرادی که از اول ترم درس خوندن و دوم دسته افرادی که لای جزوه رو هم باز نکردن و الان می خوان شروع کنند.
دسته دوم دنبال این هستن که ببین چجوری میشه کل جزوات رو خوند یه جوری یاد این بسته های کنکوری میافتم میگفتن پزشکی تو سه ماه ... عجیب بود !
به هرحال همه دارن وارد سونامی درس و انبوهی از مطالب درسی می شوند. مهم نیست دسته اول بودی یا دوم الان مهم خوندن و قبول شدن توی امتحانات هست،مهم اینه که بتونی به یاد بسپاری و همه تمرکزت روی درس باشه.
ترم سوم هم ترم عجیبی بود ، واقعا سریع گذشت !
روز ها و شب ها اکثرا بین میزکاری و کتاب ها و باشگاه و کلاس درسی گذشت و آدمی که اصلاً پشیمون نیست از انتخابش.
هر دفعه که به عقب نگاه میکنم یه رشد و پیشرفتی می بینم و خوب یکسری رفتار ها که عوض شدن و بهتره بگم آدمی که رفته رفته در حال تغییراتی هست رو می بینم ، نمی تونم بکم سرعت تغییرات زیاده یا کم ولی وجود دارن.
یادمه یه سوالی افتاده بود تو سر یکی از دوستان اونم این بود که اقا تغییر کردن و عوض شدن ، اینا نشانه خوبیه یا بد ؟
که اتفاقا یکی گفت اگر به عقب نگاه کردی و تغییر رو حس نکردی داری مسیر رو اشتباه میری.
البته بنده بر این باورم که این تغییرات تا یه سنی بالاخره وجود داره و رفته رفته آروم و کم و کم تر میشه تا به ثبات برسه.
به ترم یک دارم فکر میکنم به حس اون آدمی که تازه داشت اون موقع بار سفر میبست بیاد چین فکر میکنم ...
چقدر اولین قدم ها سخت بود ، نمی دونستی کجا آب و غذا بخری یا حتی اصلا نمی تونستی با یه آدم محلی ارتباط برقرار کنی چه حس غریبی داشت!
الان همه جا رو بلدی ، به محیط عادت کردی ، بین آدم های محلی راه میری باهاشون غرق صحبت میشی و توی خیابون ها که راه میری می تونی تابلو ها رو بخونی یا یواشکی به صحبت بقیه گوش کنی یا یهو بپری وسط حرفشون و نظرت رو بگی ، حس غریبی که داشتی دیگه کم شده !
پ ن : این تیکه بد آموزی داره شما به صحبت های بقیه گوش نکنید که زشته یا گوش کردید حداقل دیگه نظر ندید ، البته یادم هم بندازید از دردسرهای ترم یک و دو بعدا بگم براتون.
نوشته شده در ۱۷ ژانویه ۲۰۲۵ :
نشسته ام توی سکوت به عکس ها نگاه میکنم ، به این فکر میکنم که چه خاطراتی که در این مدت نساختم!
واقعا که گذر زمان وصف ناپذیر هست و ساعت ها و روز ها و هفته ها به مانند ثانیه ها عبور میکنند.(پ ن : ما که از گذر زمان راضیم)
جدیدا صبح های خیلی زود که بلند میشم یاد مادرجون و آقاجون میافتم ، که هر روز صبح زود کله ی سحر بیدار می شدند و یه نماز و قرآن می خواندند و بعدش هم که یه صبحونه مفصل و بسم الله ... ، مادرجون می رفت سراغ مغازه و آقاجون هم شروع میکرد نم نم نرمش کردن و دور خونه راه رفتن و ورزش کردن.
بعضی روز ها آقاجون همین که ورزشش تموم میشد مینشست روی مبل کنار رادیو و اول صدای رادیو رو تا اخر زیاد میکرد و بعد رادیو رو روشن می کرد و دیگه این جا زمانی بود که شما از رخت خواب به سقف خونه از ترس می چسبیدی و خواب از چشم هات کلا می پرید و بعد آقاجون که مطمئن شد شما بیداری شدی به خواب خودش با همون صدای بلند رادیو ادامه میداد :)
اقا یکی از چالش های صبحانه خونه آقاجون مادرجون این بود که شما برای رسیدن به چایی شیرین و نون مدادی باید آقاجون رو راضی میکردی که شیر محلی گرم با قند خوشمزه نیست که البته الان که دارم فکر میکنم از این شیر های توی چین خیلی بهتر بود ولی خلاصه بگم من هیچوقت این چالش رو نبردم چون آقاجون هربار با جمله یه تست بکن اگر خوشت نیومد دیگه نخور یه لیوان مادرجونی به ما شیر میداد :)))
پ ن : لیوان مادرجونی چیه ؟ یه لیوانی هست خیلی کوچیکه کلا شاید یک سوم لیوان معمولی.
بریم سراغ مغازه که اینجوری بگم مادرجون با اکثر خانوم های محل دوست بود و خوب سرگرمی این بود که همه دور هم جمع بشن و حرف بزنند(سبزی خورد کردن خودمون) حالا چه زمانی ؟ وقت هایی که مادرجون مغازه بود.
استراتژیک چی بود ؟ خانوم های محله خیلی سوسکی مثلاً یه چشم به سمت جاده یه چشم به سمت مغازه اول از جلوی مغازه رد میشن یه نگاهی میکنند اگر آقاجون بود که هیچی می رفتن اگر مادرجون بود که بسم الله ، البته ناگفته نمونه که همین روند برای آقاجون و آقایون محله هم فکر کنم صادق باشه.
مهراز هم که سلطان بلاگ نویسی هست یه همچین متنی راجب آقاجون مادرجون داشت که واقعا دلم نمیاد اینجا نگذارمش چون موقع نوشتن این متن خیلی یادش افتادم :)))
پ ن : پسرخاله ایم پس آقاجون و مادرجون هر دو داستان یک فرد هستند.
www.mahraz.blogsky.com
اخبار
خونهی بابابزرگم دقیقا روبهروی خونهی ما بود و تو بچگی بیشتر وقتمون با بابابزرگ مامانبزرگم میگذشت٬. خیلی از چیزها بود که من از اونها یاد گرفتم و حتی یک سری عادات از بابابزرگم به من سرایت کرد. مثلا برای اولین بار اهمیت اخبار رو اونجا درک کردم. بابابزرگم صبح که از خواب بیدار میشد قبل از اینکه بره دستشویی رادیو رو روشن میکرد. بیست باری طول و عرض خونه رو طی میکرد و همزمان دستاش رو باز و بسته میکرد و در نهایت ده بار حرکتی رو انجام میداد که خودش بهش میگفت خمیرگیری. اینکه واقعا اسم اون حرکت خمیرگیری بود یا نه رو نمیدونم چون همینکه حاجی بهش میگفت خمیرگیری برای ما کفایت میکرد که ما هم بهش بگیم خمیرگیری. خلاصه این بود ورزش روزانه حاجی. نهایت ده دقیقه. میگه الان ۷۰ ساله که هر روز این ورزش رو انجام میده. هر باری هم که بهش گیر میدیم که حاجی همهش ده دقیقه؟چرتکهش رو میاره و سعی میکنه ۷۰ رو ( قدیم ها ۶۰ و قدیم ترها ۵۰ و خیلی قدیم تر لابد ۴۰) ضربدر ۳۶۵ و حاصل رو ضربدر ۱۰ و کل رو تقسیم بر ۶۰ کنه و با اینکه هیچوقت نفهمیدیم دقیقا چیکار داره میکنه ولی با همین حرکتش جوری خرفهممون میکنه که کسی تا حالا گیر نداده این عددی که به عنوان خروجی داره بهمون میگه درسته یا نه.
رادیو رو داشتم میگفتم. اونجا بود که من متوجه مفهوم اخبار شدم. خلاصه حاجی بود و مغازش و رادیو. بعدا که حس شد حضور حاجی تو مغازه بیشتر از اینکه به کاسبی رونق بده باعث میشه همون چهارتا مشتری هم که از مادربزرگم خرید میکردند دمشون رو بذارند رو کولشون و تا کوچهی بالایی برند ولی دمپر حاجی نیاند٬ حاجی از مغازه به خونه منتقل شد و رادیو هم جاش رو به تلویزیون داد. یه مبل هست گوشه حال در دورترین نقطه نسبت به تلویزیون و حاجی از روی اون مبل دایم اخبار رو دنبال میکنه. از همه چی دنیا هم خبر داره. این سری که زنگ زده بودم حسابی از دونالد ترامپ شاکی بود و به خاطر طوفان کارولینای جنوبی نگران حال دوستم امیرعلی شده بود.
همهی اینها رو گفتم تا برسم به استایل اخبار گوش کردن حاجی. هر چی خبر مهمتر بشه حاجی صدای تلویزیون رو دو تا زیاد میکنه و اما اگر خبر بعدی بی اهمیت باشه صدا رو دیگه کم نمیکنه. خبر اگه خیلی مهم باشه حاجی از رو مبل میاد پایین و تکیه به مبل میده و همین جوری که اخبار مهمتر میشه نیم متر نیم متر به سمت تلویزیون خیز برمیداره. تابستون که ایران بودم همزمان شده بود با نشست نهایی برای توافق هسته ای و ما کارمون این شده بود که آخر شب حاجی رو به زور از نیم متری تلویزیونی که صداش تا ۱۰۰ زیاد شده بکشیم کنار.
پی نوشت: دلیل نوشتن این متن دیدن عکسی بود که دوستی از بابابزرگش در حال دیدن اخبار گذاشته بود