جیک و پوک زندگیم

جیک و پوک زندگیم

فردی هستم که زیاد فکر میکنه ...
جیک و پوک زندگیم

جیک و پوک زندگیم

فردی هستم که زیاد فکر میکنه ...

خاطرات خانه - قسمت چهارم - روستای قدیمی و رفتگان

جمع صبح ۱۶ ژانویه : 

صبح زود بود که مامان بیدارم کرد دیدم همه آماده شدن و من موندم ( پ ن : مثل خرسسسس خواب بودم)

با عجله آماده شدم ...

ماشین رو روشن کردم و از در پارکینگ زدم بیرون و بسم الله...

راه افتاده بودیم سمت خونه پدر جون...

تو ذهنم همینطوری که چشمم به جاده بود که تصادف نکنم داشتم دو دو تا چهارتا میکردم که چقدر سمت پدری همه چیز عوض شده !

پدرجون و یکی از عمه هام دیگه نبودن ، نشد که ببینمشون بار آخر...(از بدی های مهاجرته ، که البته همین باعث شده این مدت که برگشتم بخوام وقت بیشتری پیش آقاجون و مادرجون بگذرونم)

رسیدیم توی روستا ، روندم و روندم و روندم تا رسیدیم جلوی در خونه ،

عموها و عمه ها و بچه هاشون همه بودن امااااا این از اون اما هاااای بزرگه ؛

اما نبود پدرجون چه اون لحظه و چه کل روز حس می شد ...

یه گوسفند هم اونجا بود بنده خدا یه بچه داشت تو شکمش و انگاری کسی نفهمیده بود ، مثل اینکه قسمتش این بود که قربونی بشه !

(پ ن : من که البته گفته بودم به کشته شدن یه حیوان راضی نیستم چه کاریه اخههههه !!! )

بوس و روبوسی رو هم که دیگه نیاز نیست بگم چه مصیبتی بود منتهی بدونید تعداد زیادی از افراد با صورت و لپ و ... ما ور رفتن.

پی نوشت مهم : بنده به قدری از تماس بدنی و ... بدم میاد که اصلا قابل گنجوندن توی لغات چه فارسی چه انگلیسی یا چینی نیست‌.

آقا خلاصه که ادب حکم میکرد سریعا بریم به سمت قبرستون برای فاطحه که یهو یه ۲۰ نفری شروع کردن با ما اومدن به سمت قبرستون و لشگرکشی و...(آی تو دلم موند تنها برم سر قبر بابا بزرگم ، میرم یه روزی حتماً).

خلاصه ما در جوار خانواده سعی به گذروندن تایم داشتیم که دیدم ساعت شده ۱۲ ظهر و دلم خواست که برم یه زنگی به خانوم آ بزنم که صداش رو بشنوم که تازه مشکلات بنده شروع شد D:

از من بهونه که نیازه تنهایی برم بیرون راه برم و...(البته واقعا هم نیاز به دوری از جمع و پیاده روی تو روستا داشتم)

از مامان اسرار که پسر عمه هات هم بیان و ...

خلاصه‌ ما به هر دری زدیم تا تونستیم از جمع بپیحچیم و بریم یه زنگی بزنیم.


راه افتادم به سمت باغ پدرجون...

گوشی دستم بود و درحال زنگ زدن که جواب نداد...

دوباره سعی کردم...

صدای بوق...بوق...بوق... بلهههه سلامم!!

خانوم آ جواب داد :))))

البته از مدل صحبت مشخص بود که شماره ایرانم رو سیو نداره پس سعی کردم از فرصت استفاده کنم و تا میشه روی مخ این بزرگوار راه برم و اذیتش کنم.(پ ن : می دونم نباید رو مخ کسی راه رفت ولی خوب ایشون اندکی فراق داره برام D: دوست دارم اذیتش کنم یا بخندونمش که یکم اگر ناراحته یا چیزی و ... حس و حالش عوض بشه آره خلاصه)

وسط اذیت کردن خانوم خوشگله بودم که دیدم یه سگ داره به سمت ما دورخیز می‌کنه و همون وسط هم دیدم پسرعمه گرامی "موری" با ماشینش پشت ماست پس از فرصت استفاده کرده و پریدم تو ماشین.( پ ن : البته همین هنگام هم شارژ سیم کارتم ته کشید و هم مجبور بودم برای سرعت عمل تلفن رو قطع کنم و سوار ماشین بشم)

موری هم معلوم شد مامان فرستاده بود دنبالم چون ناهار آماده بود.

خلاصه دیگه نشد به خانوم آ زنگ بزنم تاااااااا غروب که برم دریا و ... (بعدا میگم چی شد توی قسمت بعدی)

.............

این تیکه رو خلاصه بگم چون چیز خاصی نداره ولی می خوام بدونید :

ظهر شد و بر طبق عادت خانواده پدری باید حالا خونه ی همه ی ۶ تا عمه و ۲ عمو بریم برای صرف شام و دور همی  برنامه بچینیم و برای شنبه شب هم برنامه چیده شد تا هفته های آینده همه تصمیم بگیرن کی بریم خونه کی و ...و اینکه شنبه هم اتفاق خاصی نیافتد جز دورهمی و صحبت و شام و ...( پ ن : اقا یکی نیست نظر من رو بپرسه که اصلا این یه ماهی که ایرانم می خوام این همه برم مهمونی یا اینکه اصلا داشتم فک میکردم چجوری برم خونه خاله ها و پسرخاله عزیزمان سامان مهمونی و ... آخه مشکل اینه که باید آخر هفته ها اومد شمال که بشه به همه سرزد و خوب زمان هم محدود ، من ترجیح میدم خودم تصمیم بگیرم برنامم چجوری باشه ، اصلا دیدی نخواستیم بیایم شمال دوباره و ترجیح بر موندن تو تهران بود ، اضافه کنم بنده خانواده ام رو دوست دارم ولی از شلوغی اندکی خوشم نمیاد)

راستی اگر براتون سواله که چرا به طاها زنگ نمیزنم باید در دفاع بگم سیم کارتش خرابه (البته الان که دارم این رو می نویسم درست کرد و ما بالاخره با تنها رفیق شفیق گلمان صحبت کردیم بعد از مدتی طولانی که برایمان مثل سال ها گذشت)( پ ن : می دونم یکم پیاز داغش رو زیاد کردم ولی شما به روی خودتون نیارید لطفا XD )

خاطرات خانه - قسمت سوم - شمال و زنگ به دور از انتظار

مامان از شنبه شروع کرد به گفتن اینکه حالا که اینترنت نیست و بیرون هم نمیشه رفت حداقل پاشیم بریم شمال که من با همه اعضای خانواده یه تجدید دیداری داشته باشم ، منم که حسابی دلم برای آقاجون و مادرجون و پسرخاله هام تنگ شده بود و از طرفی ارتباطم با خانوم آ و طاها قطع شده بود و دیگه واقعا داشتم کلافه می‌شدم از این وضعیت و دنبال این بودم که زمان زودتر بگذره خیلی مخالفتی نداشتم پس شروع کردم به تایید حرف مامان تا بابا رو راضی کنیم .(پ ن : هفته قبل تصمیم داشتم خودم تنهایی یه تاکسی بگیرم برم بابل و خونه آقاجون اینا بمونم ولی خوب چون باشگاه ثبت نام کرده بودم و داشتم می افتادم روی روال زندگی دیگه بی‌خیال شده بودم)


خلاصه تصمیم بر این شد که سه‌شنبه صبح بزنیم تو دل جاده و همون شب هم شام همه خاله ها و ... خونه آقاجون باشیم و یکم دورهم باشیم.

..............

بالاخره رسیدیم جلوی در خونه آقاجون اینا

پسررررر چقدر دلم برای این خونه تنگ شده بود باورم نمیشد از آخرین بار دو سال و نیم گذشته ...

یعنی قراره امشب چطور پیش بره ؟!

یعنی آقاجون و مادرجون و بقیه چقدر عوض شدن ؟!

یعنی ، یعنی ، یعنی ...

بالاخره از پله ها رفتم بالا و بلههههههههه 

آقاجون که نشسته بود جای همیشگی اش و با صدای زیاد مشغول دیدن اخبار بود و مادرجون و خاله سوزان هم که درحال آشپزی یه شاهکار که شب بخوریم :)

سلامی کردم و آقاجون رو بغل کردم و رفتم یه دوری تو خونه زدم و نشستم (پ ن : شاید فکر کردید که گرم صحبت شدم بعدش ولی خوب من یکم درونگرام پس فقط ساکت نشستم و زل زدم به اقاجون تا یخم آب بشه)

جالب این بود که یه جایی بود که خیلی بهم حس خونه میداد و خوب اون هم خونه آقاجون بود !

تا شب یکی یکی همه اومدن ...

خاله خاتون...

خاله جون مانا و ...

و خوب بلههههه من ساکت نشسته بودم وسط جمع که مهیار بالاخره اومد و گرم صحبت شدم باهاش (پ ن : مهیار یکی از پسرخاله هام هست که پیشش راحتم حتی با اینکه کلی ازم بزرگ‌تره)

بحث از چگونگی بهتر کردن سیکس پک شروع شد و تا بیت کوین و وضعیت چین و ازدواج و ... پیش رفت ( غول مرحله‌ی آخر ای دی اچ دی بودیم!)

خلاصه بعد شام همه یواش یواش رفتن و مامان اینا هم داشتن آماده میشدن که برن خونه ولی من اجازه گرفته بودم شب پیش مادرجون اینا بخوابم و فردا ظهر برگردم بابلسر...

کل شب و روز های قبل سعی کردم یه راه ارتباطی با خانوم آ و طاها پیدا کنم ولی نشد و هرچی هم با خانوم آ زنگ میزدم فایده نداشت دیگه واقعا داشت اذیتت کننده میشد.

............................

چهارشنبه:

برگشتم بابلسر و غروب توی بارون داشتم از باشگاه پیاده برمی‌گشتم خونه و با کوچه پس کوچه ها یه تجدید خاطرات میکردم که یادمه گفتم خدایا کاش لااقل می‌گذاشتی یه زنگی بتونم به خانوم آ بزنم حداقل صداش رو بشنوم.( پ ن : دوست داشتم براش تعریف کنم که چی شده و چی نشده و ... کلی داستان داشتم ولی هعییی...)

رفتم شهر کتاب و به خودکار برای چینی خوندنم خریدم و چشمم خورد به کتاب مانستر از نائو کی اوراساوا و جالب بود پس خریدمش.( الان که دارم این متن رو می نویسم هم این کتاب جلومه و واقعا سرگرم کننده هست)

مامان هم شب داشت می‌گفت فردا ناهار میریم خونه خاله سوزان و حداقل شب ما رو یکم پر امید تر کرد.

......................

سوار ماشین شدیم به هر گل فروشی می رسیدیم باید می‌زدم کنار که مامان اینا برن گل بخرن ...(البته باید قبلش یه گل چشمشون رو بگیره پس بنده بغل ۸ تا گل فروشی ماشین رو زدم کنار تا برن و بیان و آخر بخرن).

یه گل فروشی بود بین بابل و بابلسر...

زدم کنار و پارک کردم ...

گفتم خدایا بزار یه بار دیگه به خانوم آ زنگ بزنم شاید شد ...

شماره رو زدم و در کمال تعجب شنیدم : بوق....بوق...بوق...بله؟!

باورم نمیشد بالاخره شد اره بلاخره زنگ خورد و خلاصه ما که ذوق مرگ شده بودیم  از شنیدن صدای این خانوم کوچولو (پ ن : خانم درسته نه خانوم به گفته خودشون ولی من دوست دارم بگم بهش خانوم) تا شروع کردم به صحبت دیدم باید ماشین رو روشن کنم و بریم گل فروشی بعدی تا ببینم کی فرصت گیر میاد که دوباره بزنگم که البته چند دقیقه بعد این فرصت طلایی هم گیر اومد و چند دقیقه ای صحبت کردیم و با یه انرژی توپ و پر رفتم خونه خاله سوزان و برای ناهار هم  اردک و فسنجون و اناردون رو زدم به بدن  و بعد همه مشغول صحبت شدیم همه باهم تا شب بریم خونه اقاجون(که من خونه آقاجون شام نخوردم و خوابیدم)

.............

فردای پنجشنبه یعنی جمعه ۱۶ ژانویه باید می رفتیم خونه پدر جون که ایشالله تو قسمت بعدی میگم راجبش.

الان ساعت ۳ صبحه دیگه از خواب نمی دونم چی دارم می نویسم XD

خاطرات خانه - قسمت دوم - حس عجیب

۲ ژانویه ۴ صبح :

خوب خلاصه داشتم می‌گفتم ۴ صبح بود که با خانوم خوشگله خدافظی کردم و سوار ماشین شدم تا با بچه ها بریم سمت فرودگاه و به امید خدا دیگه از چین بریم به سمت تهران و خونه و غذای خوش‌مزه و مفت خوری در آغوش خانواده.

شب بود که رسیدم و داشتم از پله ها می رفتم پایین که مامان رو گریه کنان دیدم (پ ن : یادم رفت بهش بگم وقتی رسیدم گریه نکن ، که البته خیالتون راحتتتتت بهش گفتم جان من برگشتنی دیگه گریه نکن)

بابا و خواهرم هم که خیلی عادی منتظر بودن (البته بابا معلوم بود خوشحاله و خواهرم هم که زبونش با نشانه شادی بیرون بود)

سوار ماشین شدیم و تو راه خونه یا حتی وقتی رسیدیم خونه کامل توی شوک بود که چقدر همه چیز عوض شده...

بابا موهاش سفید شده ...

خونه دیگه حس خونه نمی‌ده...

یه حس غریبی داشتم.

..................................................

خلاصه این حس غریب تا بخواد کم و کم تر بشه چند روز زمان برد و سعی هم بر این بود که خوش بگذرونم تا هستم پس شروع کردم رژیم گرفتن و باشگاه رفتن و یکم درس مرور کردن یا زنگ میزدم به خانوم خوشگله که ببینمش یا صداش رو بشنوم که یکم دلتنگیم هم کم تر بشه...

تا اینکه بلهههههههه اینترنت قطع شد و پرواز خانوم آ هم کنسل شد و برنامه های بیرون رفتنم تا حدی خراب شد :))

موقع خدافظی فکر می کردم که طاها میاد باهم کلی میریم بابل بیرون یا اینکه خانوم کوچولو میاد و تولدش رو باهم جشن می‌گیریم و میریم بیرون و دور می زنیم و ...

 اما حالا با تصور اینکه قراره یه دو ماه تعطیلات رو بدون اینترنت بگذرونم یا اینکه حتی اومدن دوستام هم کنسل شد که هیچی به کنار حتی یه تماس هم نمیشه گرفت که حداقل یکم با خانوم آ صحبت کنم که حالش رو بپرسم یکم ذهنم رو درگیر کرد و البته حسابی ناراحتم هم کرد (پ ن : چند روز بعد از ۸ ژانویه که اینترنت قطع شد و ... تا وقتی که بشه با چین تماس تلفنی گرفت مشغول تست کردن انواع راه های ارتباط بودم که البته هیچ کدوم نشد XD).

خاطرات خانه - قسمت اول - بازگشت به خانه

قبل از اینکه برگردم خونه داشتم تقریبا از استرس سکته می‌کردم.

پسررررر فکر کن سه سال بود که تقریبا ندیده بودمشون و نهایت صحبتم باهاشون از پشت تلفن بود.

خلاصه که دل رو زدم به دریا و بلیط رو دو ماه پیش خریدم که یه چند روز بعد از امتحان ها و سال نو دقیقا ۲ ژانویه چمدون ببندم و بیام.

۳۱ دسامبر :

ظهر بعد امتحان بود که پیش خانوم آ بودم دلم می خواست روز های آخر رو با اون باشم چون مطمئن نبود توی دو ماه تعطیلات چندبار قراره ببینمش پس بعد امتحان مستقیم رفتم پیشش و گفتم با اینکه امتحان های تو هنوز مونده بیا حداقل شب سال نو بریم بیرون و ... خلاصه که به هر دری زدیم تا خانوم آ راضی بشه و بریم بیرون باهم و کلی هم خوش گذشت و البته یه معده دردی هم گرفتم که شبش پیش خانوم آ تا صبح بیهوش شدم (پ ن : یک گندی هم زدم اون شب ولیییییییییییی بگذریم XD)(پ ن : ربطی به معده و ... نداشت اگر براتون سوال شد )

آهااا راستی غروب قبل از اینکه خانوم آ و خودم شروع به اماده شدن بکنیم رفتم با بهترین دوستم هم خداحافظی کردم ولی نه از اون خدافظی سنگین منگین ها که گریه کنیم یا بغل و ... چون اون هم داشت یه دو هفته دیگه برمیگشت و قرار بود چه توی تهران چه بابل بریم کلی بیرون و خوش بگذرونیم.

۱ ژانویه :

صبح بیدار شدم سریع رفتم بازار موبایل تا دوربین موبایلم رو تعمیر کنم و برنامه داشتم بعدش برای خواهرم سوغاتی بخرم و البته اضافه کنم شب قبل خانوم آ از یه عروسک خوشش اومده بود پس همت کرده بودم اونم برم سر راه براش بخرم که سورپرایز بشه دم آخری...

ساعت ۴ ظهر آخرش رسیدم اتاقم و توی یک ساعت دو تا چمدون هول هولی بستم و رفتم پیش یکسری از دوستانم و خدافظی کردم باهاشون چون قرار نبود دیگه یه مدت ببینمشون و برگشتم که با خانوم آ بریم شام بخوریم و تا صبح ساعت ۴ بشه که با بچه ها(یکسری از هم کلاسی هام که توی یه پرواز بودیم) بریم سمت فرودگاه. 

خلاصه که زمان هم در حق ما نامردی کرد و مثل برق گذشت (نمی دونم چون من خیلی عاشقم زمان پیشش سریع میگذره یا چون من واقعا خیلی عاشقم) و یه بغل از خانوم خوشگله گرفتم و خدافظی و ‌...

خلاصه اینکه سفر ما شروع شد :))))


پ ن : خانوم آ و بهترین دوست ما همه پرواز هاشون کنسل شد به خاطر یکسری مشکلان و من موندم و دوماه تعطیلات که تنهایی باید بگذرونم (البته اینکه بعد سه سال هم پیش خانواده باشم حس عجیبی داره که از همش می نویسم بزودی)

ترم سوم - قسمت دوم (شاید آخر)- سال نوی چینی

۲۰ دسامبر ۲۰۲۴ :

داره کریسمس نزدیک میشه و خوب چین که خیلی حال و هوای کریسمسی نداره چون اینجا سال نوی خودشون رو دارن و شاید یه جمعیت کمی کریسمس رو جشن بگیرند از طرفی ما ایرانی هاهم که اصلا نه کریسمس و نه سال نوی چینی رو جشن نمی گیریم البته بماند از زمان هایی که دوستان منت می‌گذراند و جشن می گیرند.

حالا شاید برای شما سوال پیش بیاد که ما داریم چیکار میکنیم ؟ خوب جواب ساده است از لای کتابی به لای کتاب دیگری یا بهتر بگم از شیمی به ژنتیک و بافت شناسی و ... پر میزنیم و دستان رو به سمت درگاه الهی بلند کردیم برای کمک !

نمی دونم داستان چیه ولی همیشه فیلم دیدن موقع امتحانات اصلا یه حال دیگه ای داره ، شاید شما بگید فیلم دیدن همیشه خوبه پس بهتره بگم حتی تمیز کردن سه کنج های دیوار اتاق هم لذت بخش میشه!

اگر از الان من بپرسی که من کلی برنامه برای دوران بعد از امتحانات دارم و انواع مختلف از تفریحات رو لیست کردم حالا اینکه آیا واقعا قراره بعد از امتحانات به این تفریحات به پردازم یا با یک خواب عمیق روزانه جابه‌جا کنم شون اصلا ازم نپرسید که ایده ای ندارم بالاخره انسان هستیم و ممکن خطا شاید دستم خورد یهو تمام لیست به خوابییدن در طول روز و نجات شهر در شب تغییر کرد ! 

از همین الان باید آذوقه غذا رو جمع کنیم برای تعطیلات چون کافیه برسیم به سال نوی چینی و تمام اماکن برای دو هفته کاملا می بندند و ما می مونیم و شکم خالی D: 

فضانورد

۱۲ دسامبر ۲۰۲۴

از بچگی دوست داشتم فضانورد بشم ولی چی شد که از دانشکده پزشکی سر در آوردم ؟ اصلا ازم نپرسید چون خودم هنوز نمی دونم !

جالب ترین بخش داستان هم این هست که دانشگاه هوا و فضا دقیقا در فاصله نزدیک ما فک کنم سه کیلومتری ما قرار داره و خوب این دوستان خلبان ما (بیشتر جت جنگی) همش میان بالا کله ما گاز و گوز میکنند و پز میدن به ما (جت که مال خودشون نیست حکم پز عالی جیب خالی رو داره )

پ ن : وی اصلا حسودی نمی‌کند و اصلا دوست ندارد سوار جت جنگی بشه!

نمی دونم چه حکمتی هست ولی همیشه با شنیدن صدای هلیکوپتر و هواپیما و ... یه جوری با ذوق تو هوا دنبالش میگردم انگار تا الان ندیدم ! البته اشاره کنم این پدیده رو در افراد بالای ۹۰ سال هم مشاهده کردم و خداروشکر تنها نیستم :)

ترم اولی که اومده بودم دانشگاه چون تازه کرونا تموم شده بود داخل یا اطراف دانشگاه هیچ کافه یا مغازه خاصی نبود و فقط یکسری غذا فروشی خیابونی بیشتر نمی تونستی پیدا کنی که غذاهاشون دست کمی از همون ساندویچی های اکبر کثیف و اصغر کثیف تهران و بابلسر نداشت که اعتقاد بر این بود که همین که غذا بره روی آتیش دیگه کار تمومه و تمیز ترین غذای دنیا رو دارن تحویل میدن و مراحل کار اصلا مهم نیست!

اصلا شما غذا رو بزار کنار اولین شوک فرهنگی رو بچسبیم یعنی توالت فرنگی ، یا حتی بدتر از اون نبودن شلنگ آب!

یادمه اون روز پرواز به چین همین که هواپیما برای یه سوختگیری خارج از ایران زد کنار یه ملت در به در دنبال بطری آب بودن که باعث شده بود اون لحظه حکم طلا پیدا کنه و کار به جایی رسیده بود که دوستان شروع کردن به اشتراک گذاشتن بطری های آب ( دیگه روم سیاه جزئیات رو ازم نپرسید که نمیشه گفت یا حتی اگر بشه گفت هم من روم نمیشه راجبش صحبت کنم.!).

پ ن : اصلا هیچ ایده ای ندارم چطوری از غذا رسیدم به توالت شما هم بهش فکر نکنید انسان است دیگر ، جایز پرش ذهنی D:

الان که توی مدت امتحانات روزی بیشتر از ۴ ساعت به طور معمول نخوابیدم و یه جوری قهوه مصرف کردم که الان قهوه می تونه به جرم سو استفاده ازم شکایت بکنه دارم فکر میکنم که چقدر خواب پدیده لذت بخشی هست ، خواب دوستان خواب رو دریابید که به قول شاعر تا لنگ ظهر خوابیدن نیز آرزوست!

پایستگی خط میخی

۵ دسامبر ۲۰۲۴ : 

شروع میکنم دور دانشگاه راه رفتن , یهو به خودم میام می بینم که یه دو ساعتی هست غرق شدم توی فکر و اصلا متوجه اینکه ساعت داره میگذره نشدم ، اول شروع میکنم راه رفتن و از منظره لذت میبرم یهو بعدش نمی دونم دیگه چی میشه !

شنیانگ هم که مشخص نیست داره چیکار میکنه یه روز سرد یه روز گرمه نمی دونی باید منتظر چی باشی می بینی صبح هوا هوای بهاری و ظهر هوای زمستونه !

مشاور این ترم هم که ساعتی سه بار میاد کلاس رو چک میکنه ببینه کسی نپیچونده باشه و یه جوری با برنامه و استراتژی میره میاد که انگار داره وسط جنگ شبیخون میزنه فقط میدون جنگ کلاس و تیم دشمن هم دانشجو ها هستن ، انقدری که این عکس می‌گیره توی کلاس از ما من خودم از خودم نگرفتم D:

داریم به کریسمس نزدیک میشیم البته ما که همچنان همون سال نوی خودمون رو جشن میگیریم ولی خوب شهر داره یه حال و هوای جالب و قشنگی پیدا میکنه ، همه جا شده پر از چراغ و درخت کریسمس ، حس این فیلم های خارجی رو میده که توی بچگی نگاه می‌کردیم (مثلا تنها در خانه) .

خارجی ها رو زیاد نمی دونم ولی خوب من یادمه همیشه توی ایران عید اینجوری نزدیک می شد که من از وسط های اسفند گیر سه پیچ می‌دادم به بابا که من نمیرم مدرسه تا آخر تعطیلات عید حالا برنامه ام چی بود اول از همه حل پیک نوروزی که هر سال از قدیم همه دم عید می‌گرفتیم و یه استرس ریزی بهمون قبل عید میداد و بعد به درس خوندن خودم و بازی های کامپیوتری ختم می‌شد ، معمولاً همیشه هفته اخر اسفند همه می‌رفتیم خونه مادرجون و شب آخر سال همیشه به یاد ماندنی بود :

بوی ماهی درحال سرخ شدن مادرجون میومد و منی که مشغول کوبوندن کیبورد تو دیوار بودم و آقاجونی که همیشه اون شب ها برنامه های شبکه تبرستان رو امکان نداشت از دست بده البته اون سبزی خورد کردن های خانم های محله با مادرجون تا لحظه اخر ادامه داشت و اصلا از صد تا بازی و درس و ... به نظر من بحث گرم تری بود.

اینجا موقع کریسمس برای هم کادو می خرن ماهم عیدی می‌گرفتیم منتهی یه فرقی هست اینه که کادو کریسمس همیشه موندگاره ولی اون عیدی ما کلا ارزشش از ۱ فرودین تا ۱۴ فروردین هست چون بعدش هیچ وقت یادم نیست عیدی دستم مونده باشه همیشه رفته سر پول بنزین :)))

جدیدا زدم تو کار جمع کردن یادگاری از همه چی ، نمی دونم عوارض چیه ولی حال میده مثلا چند تا برگ درخت از پاییز زدم توی دفتر خاطراتم یا گاهی عکس هم میزنم بهش به امید اینکه بعدا بهتر یه خاطره ای یادم بمونه !

داشتم امشب دفتر خاطراتم رو چک میکردم و خوب صفحه اول رو که باز کردم دیدم اوه اوه چقدر زود میگذره انگاری همین دیروز بود که داشتم این رو می‌نوشتم ، حدود یکسال گذشته بود و تنها چیزی که فرق نکرده بود بنظرم خط میخی من بود که نه تنها تغییر نکرده بود بلکه روی خط چینی و انگلیسیم هم انتقال پیدا کرده ، باید اسمش رو بزارم قانون پایستگی خط میخی !